close

آخرین اخبار از تحریم های آمریکا علیه ایران


اجاره ساعتی انواع خودروهای لوکس بدون ضامن


اجاره ویلای ارزان فقط با 50 تومن


اجاره ویلا

دانلود مقالات , پایان نامه ها - صفحه 49

دانلود مقالات , پایان نامه ها

ضرورت اخلاق حرفه‌ای برای مدیران

2-4-8- ضرورت اخلاق حرفه‌ای برای مدیران

خطرناک‌ترین رویداد انسانی انحطاط اخلاقی و شکسته شدن مرزهای اخلاقی است که در این صورت هیچ چیز به سلامت نخواهد ماند و انسانیت انسان فرو می‌ریزد؛ این امر در امور اداری از جایگاهی خطیر و ویژه برخوردار است، زیرا وقتی انسان از محدوده فردی خارج می‌شود و در پیوند با دیگر انسان‌ها قرار می‌گیرد واین پیوند صورتی اداری می‌یابد، اگر اخلاق نیک حاکم بر روابط انسانی نباشد، فاجعه چندین برابر می‌شود. مدیران مسئول اوضاع اخلاقی، فرهنگی و معنوی سازمان نیز می‌باشند.تکیه بر مدیریت اخلاقی در مدیریت راهبردی منابع انسانی جایگاهی بسیار مهم و با اهمیت در موفقیت سازمان دارد. از آنجا که انتصاب صحیح در گرو انتخاب درست است مدیران ارشد باید در تصدی پست مدیریت به آداب و اخلاق شایسته ملتزم، ودرزندگی فردی و شغلی اخلاق ورزباشند. (قراملکی، 1385).در منظر امیرمومنان علی (ع) آن چه مایه برتری آدمیان و سبب والایی شأن ایشان است، کرامت‌های اخلاقی است و این کرامت‌ها در اداره امور نقشی اساسی دارد. روایت شده که آن حضرت فرمود:

ضرورت اخلاق برای مدیران آموزشی

مدیران آموزشی علاوه بر اینکه مسئولیت مهارت‌های تحصیلی دانشجویان را بر عهده دارند در قبال آموزش اخلاقی آنها نیز مسئول هستند (استریک، 1988). مدیران آموزشی در واقع مدیران اجتماع هستند و باید بیشتر از دیگران به استانداردهای سطح بالا و رفتار اخلاقی پایبند باشند. مدیران آموزشی باید به رفتار مبتنی بر اخلاق و تصمیم‌گیرهای مبتنی بر اصول اخلاقی پایبند باشند و استانداردهای صداقت، احترام، مسئولیت، اعتماد و مراقبت را به طور مداوم برای دانشجویان، استادان، کارکنان و جامعه بزرگتر الگودهی کنند(گرین فیلد، 2004) . مدیر یک مؤسسه آموزشی که نسبت به رفتارهای ارتباطی درون شخصی و بین شخصی مسئولیت اخلاقی نداشته باشد و به لحاظ اخلاقی خود را مکلف به ترک رفتارهایی که از نظر قانونی منافی با حقوق و اخلاق حسنه نبوده و قابل پیگرد قانونی نیست، اما محکمه وجدان آن رفتار را جزء فهرست الزامات نبایدها قرار می‌دهد، نکند، نمی‌تواند حافظ ارزش‌های انسانی و اخلاقی در محیط سازمان باشد با انتصاب مدیران فاقد مسئولیت در سازمان‌ها، تربیت انسان‌های به دور از فضیلت در چنین محیطی انتظاریست صحیح. به تعبیر ال‌ایکاف، از آنجا که هدف درست راه درست می‌طلبد، تمسک به راه‌های نادرست جهت نیل به اهداف صحیح، نادرست است (ایکاف، 1382).

مدارس در ایجاد رشد رفتاری و اخلاقی افراد و آموزش خودکنترلی به آن‌ها نقش اساسی دارند (شاپیرو،2009). از مدیران آموزش انتظار می‌رود به دلیل مسئولیت خطیری که سازمان‌های آموزشی بر دوش آنها نهاده‌اند افرادی اخلاق‌مدار باشند . آنها اقتدار و اختیار اتخاذ تصمیماتی را دارند که برزندگی جوانان و اعتماد عامه به مدیران اثر گذارند. علاوه بر مسئولیت رفتاری به شیوه‌ای اخلاق مدار، مدیران آموزشی وظیفه دارند طوری بر همکاران و عامه مردم اثر بگذارند که به درستی و امانتداری آنها باور داشته باشند (واکین، 1998). زمانی که مدیران آموزشی به طور غیراخلاقی رفتار کنند، به اعتمادی که مردم در جهت پرورش نسل جوان به آنها دارند، لطمه می‌زنند (هاکلی، 1998). بنابراین، اخلاق مداری مدیران آموزشی به اندازه کارآمدی عملی آنها در تعیین صلاحیتشان نقش ایفا می‌کند (استریک، 2006).

شورای اسلامی‌شدن مراکز آموزشی براساس مصوبه جلسه 459 مورخ 24/2/79 شورای عالی انقلاب فرهنگی سیاست‌های راهبردی اسلامی‌شدن مراکز آموزشی را ذیل شش مولفه تصویب نموده است که مولفه ششم به مدیریت با زیر مولفه‌های زیر اختصاص دارد:

1- توجه و تأکید بر تقویت ارزش‌های اسلامی ‌و انقلابی، تعهد اجتماعی، زمان شناسی، قانونمندی، تفاهم و احتراز از خودمحوری در طراحی و هدایت نظام مدیریتی

2- اعتماد به مدیران و ایجاد زمینه‌های ضروری استقلال عمل در حوزه‌های مدیریتی برای افزایش توان رقابت سالم و رشد و پیشرفت

3- تربیت و انتخاب مدیرانی متعهد و متخصص با تاکید بر شایسته سالاری

4- تشویق مدیران، استادان، دانشجویان و کارمندان شایسته براساس شاخصه‌های مدیریت در نظام اسلامی.

5- تقویت زمینه‌های نظری و عملی برای اصلاح مداوم روش‌های مدیریتی و افزایش کارآمدی آنها به منظور تحقق ارزش‌های اسلامی‌ و معیارهای انقلابی

6- نظارت و ارزیابی هدفمند و مستمر به منظور تقویت ابعاد علمی‌ و اسلامی ‌مدیریت مراکز آموزشی و علمی، هم‌چنین رعایت اصول و ارزش‌های اسلامی‌ در سیاست‌های مربوط به مولفه‌های مختلف نتایجی را به بار می‌آورد که از جمله شاخص‌های آن می‌توان اعتلای روح معنویت و مکارم و فضائل اخلاقی را نام برد(rl.majlis.ir) .

«عَلَیکُم بِمَکَارِمِ الأَخلَاقِ فَإِنَّهَا رَفعَهٌ»

برشما باد به مکارم اخلاق که آن سبب والایی است.

البته هر چه مراتب اشخاص در امور اداری بالاتر برود و حیطه مسئولیت آنان گسترده شود، اخلاق اداری و کمالات انسانی در آنان باید والاتر و برتر باشد، زیرا اخلاق و رفتار مسئولان و کارگزاران اصلی و مدیران ارشد به شدت بر دیگران تاثیرگذار است.کسانی که در مراتب و مسئولیت‌های بالاتر قرار دارند، بیش از دیگران به پایبندی اصول اخلاقی نیازمندترند و با زیر پا گذاشتن اخلاق از جانب آنان دین و دنیای مردمان به تباهی کشیده می‌شود و البته پایبندی آنان به اخلاق زمینه‌ای مناسب برای دیگران در اتصاف به کمالات اخلاقی فراهم می‌سازد، به بیان پیشوای پایبندان به اصول اخلاقی علی(ع):"زمامدار همچون رودخانه پهناوری است که رودهایی کوچک از آن جاری می‌شود؛ پس اگر آب آن رودخانه پهناور، گوارا باشد، آب درون رودهای کوچک گوارا خواهد بود، و اگر شور باشد، آب درون آن‌ها نیز شور خواهد بود."براساس چنین نگرشی، مسئولیت حراست حریم‌های اخلاقی در امور اداری بیش از هر کس بر زمامداران و مدیران ارشد است؛ و امیرمومنان علی (ع) فرموده است:

«مَن نَصَبَ نَفسَهُ للناس إِمَامًا فَلیَبدَأ بِتَعلِیمِ نَفسِهِ قَبلَ تَعلِیمِ غَیرِهِ، وَلیَکُن تَأدِیبُهُ بِسِیرَتِهِ قَبلَ تأدِیبِهِ بِلِسَانِهِ؛ وَ مُعَلِّمُ نَفسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالإِجلَالِ مِن مُعَلِّمِ النّاس وَ مُؤَدِّبِهِم.»

آن که خود را پیشوای مردم سازد، پیش از تعلیم دیگری باید به ادب کردن خویش بپردازد، و پیش از آن که به گفتار تعلیم فرماید، باید به کردار ادب نماید؛ و آن که خود را تعلیم دهد و ادب اندوزد، شایسته‌تر به تعظیم است از آن که دیگری را تعلیم دهد و ادب آموزد.

بنابراین در تحقق اخلاق اداری در هر مجموعه ای، بیش از هر کس باید بر اخلاق مدیران ارشد تأکید شود؛ و مدیران ارشد پیش از آن که از دیگران انتظار رفتار و سلوک مبتنی بر اخلاق اداری داشته باشند، خود باید جلوه گر چنین امری باشند؛ و نیز پیش از آن که با زبان و فرمان، خواهان اخلاق اداری باشند، به کردار و رفتار خود چنین امری را سامان دهنده باشند(دلشاد تهرانی،1389).

امروزه در زمینه اخلاق در مدیریت دیدگاههای متفاوتی وجود دارد. این اهمیت ناشی از تولد نهضت مسئولیت اجتماعی در دهه 1960 می‌باشد که در پی آن توقعات مردم از شرکت‌ها بالا رفت و این انتظار در بین مردم ایجاد شد که شرکت‌ها باید از امکانات وسیع مالی و نفوذ اجتماعی خود برای رفع مشکلات اجتماعی مانند فقر، بهداشت، تساوی حقوق و خشونت استفاده کنند (عطاریان،1386). عوامل مختلفی چون رقابت بین سازمان‌ها، دانشگاه‌ها، فشار برای موفق بودن و کمبود آمادگی برای تصمیم‌گیری اخلاقی باعث شده است که انگیزه برای تصمیم‌گیری غیراخلاقی افزایش پیدا کند در حالی که رهبری اخلاقی باعث پاسخگویی مدیر و سازمان به مشتری‌ها و موفق بودن در رقابت و موفقیت سازمان می‌شود (وینستون، 2007). اعمال مدیران نشأت گرفته از اعتقادات و اعمالی است که ترکیبی از اهداف کاری و اخلاق حرفه‌ای است. براین اساس اخلاقیات به عنوان سیستمی‌از ارزش‌ها و بایدها و نبایدها تعریف می‌شود و با اتکا به این اصول مدیران می‌توانند تشخیص دهند چه چیزی خوب و چه چیزی بد است (صمدی و مهدی خو، 1388).

در مدیریت قابل قبول از نظر اسلام تنها هماهنگی نیروها و امکانات جهت تحقق اهداف سازمانی و ایجاد حداکثر کارایی در محیط سازمانی کافی نیست، بلکه مدیر علاوه بر هماهنگی فعالیت‌ها باید زمینه ساز رشد و تعالی افراد در سازمان(بعد معنوی و مادی) باشد. در ارتباط با چنین طرز تلقی از مدیریت افرادی که عهده دار چنین وظایف و مسئولیت‌هایی می‌شوند باید ویژگی‌هایی داشته باشند از جمله:

1- ایمان به خداوند متعال

2- اعتقاد و تعهد در کار

3- تخصص و مهارت

4- انعطاف پذیری و پرهیز از خودمحوری

5- تقوی و اخلاص

6- عفو و اغماض و بخشندگی

7- قدرت تفکر و ابتکار

8- خوش رفتاری و صبر و شکیبایی

9- سعی و جهد

10- صداقت

11- متعادل بودن (تعادل اخلاقی)

12- وفای به عهد و پیمان‌ها(مجرب و معتمدی،2005)

[1]- بحارالانوار، ج 78، ص 53

[2]- شرح ابن ابی‌الحدید، ج 2، ص 279

[3]- نهج‌البلاغه، حکمت 73

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان 1397ساعت 6:16 توسط مدیر تلویزیون سری M سامسونگ یخچال و فریزر | | تعداد بازدید : 2

تکلیف رانندگی از دیدگاه روانشناختی

تکلیف رانندگی

بشر از زمانی که خود را شناخت با عامل نیاز به دسترسی با حرکت و جابه­جایی همراه بود، حرکت به‌صورت پیاده و یا با کمک چهارپایان و اسب و ارابه به­تدریج جزو الزامات زندگی انسان­ها گردید (مهماندار، 1388). دانشمندان با توجه به یافته‌هایشان، رانندگی و آموزش رانندگی را از منظرهای مختلف موردبحث و بررسی قراردادند. تا همین اواخر تکلیف رانندگی به‌عنوان یک تکلیف ساده که در آن راننده وسیله نقلیه را کنترل می­کرد و از قوانین ترافیکی پیروی می­کرد، در نظر گرفته می­شد؛ اما امروزه، رانندگی، به‌عنوان دامنه وسیعی از توانایی­ها و مهارت­ها در نظر گرفته می­شود (رولوفز، ویسرز، اونا و ناگل[1]، 2009).

از تکلیف رانندگی می­توان به‌عنوان بهترین نمونه­ای که تعامل کارکردی فرایندهای شناختی، ادراکی و حرکتی را نشان می­دهد، نام برد. بر همین اساس در مطالعات فراوانی نشان داده شده است که نقص در ظرفیت­های خاص شناختی، ادراکی و روانی-حرکتی مانند توجه، زمان پاسخ، حافظه، جستجو و پیگیری دیداری، و توانایی هماهنگی دیداری-حرکتی (دست-چشم) با افزایش خطر تصادفات مخصوصاً در میان رانندگان مسن­تر، رابطه دارد (به‌عنوان‌مثال، آنستی، وود، لورد و واکر[2]، 2005؛ به نقل از سومر[3]، 2011). به نظر بی­معنی می­رسد که ما همچنان که مهارت­ها و تجربه­ی رانندگی را به دست می­آوریم، کم‌توجهی به جاده و ترافیک را هم یاد می­گیریم (شاینر[4]، 2007) و این یعنی اینکه ما به­طور روزافزون تکلیف و اعمال غیر-رانندگی را در حین رانندگی انجام می­دهیم (به نقل از برودسکای و کیزنر[5]، 2012). این رفتارهای غیر رانندگی مانند استفاده از تلفن همراه، گوش دادن به رادیو و آهنگ، خوردن و آشامیدن احتمال بروز تصادفات و سوانح را افزایش می­دهد. رانندگی یک تکلیف پیچیده است که هماهنگی و عملی شدن مهارت­های شناختی، حواسی، جسمانی و روانی-حرکتی را در برمی­گیرد (هوگز، رابین-براون و یانگ[6]، 2013). داشتن یک رانندگی ایمن مستلزم تسلط افراد بر دامنه­ای از رفتارهایی که توانایی­های شناختی را می­طلبد، می­باشد. گرچه برای بسیاری از رانندگان باتجربه، رانندگی رفتاری خودکار محسوب می­شود، اما رانندگی یک فعالیت کاملاً معمولی نیست، به این دلیل که مستلزم توانایی­های شناختی بسیاری برای پاسخ مؤثر به هجوم پیوسته اطلاعات محیطی است (رینی[7]،1994؛ به نقل از بلیوکاس، تیلور، لیونگ و دینه[8]، 2011). اهمیت عوامل شناختی بر رانندگی و مخصوصاً در تصادفات از جنبه­های گوناگونی موردمطالعه قرار گرفته است؛ در برخی از پژوهش­ها تأثیر عوامل شناختی بر درک خطرات ترافیکی بررسی‌شده است و مدارک تجربی در جهت اثبات این رابطه به دست آورده­اند (که، فوو و لیم[9]، 2002).




).

[1]. Roelofs, E., Vissers, J., Onna, M. V. & Nägele, R.

[2]. Anstey, K. J., Wood, J., Lord, S., & Walker, J. G.

[3]. Sümer, N.

[4]. Shinar, D.

[5]. Brodsky, W. & Kizner, M.

[6]. Hughes, M., Rudin-Brown, C., M. & Young, K. L.

[7] Ranney, T. A.

[8] Bliokas, V.V., Taylor, J.E., Leung, J., & Deane, F.P.

[9]. Keh, H. T., Foo, M. D. Lim, B. C.

[

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان 1397ساعت 5:15 توسط مدیر تلویزیون سری M سامسونگ یخچال و فریزر | | تعداد بازدید : 2

ابعاد سه گانه و شش گانه کمال گرایی

- ابعاد سه گانه کمال گرایی

هویت و فلت(1991)کمال گرایی را به عنوان سازه ای چند بعدی در نظر گرفته اند که شامل ابعاد کمال گرایی خویشتن مدار(وضع استانداردهای بالا و غیرواقع بینانه برای خود)،کمال گرایی جامعه مدار(باور فرد مبنی بر اینکه دیگران از فرد،انتظار کامل بودن دارند و او باید انتظارات آنان را برآورده سازد) و کمال گرایی دیگر مدار(داشتن استانداردهای بالا و غیرواقع بینانه در مورد دیگران) است.

کمال گرایی خویشتن مدار:

یک مولفه انگیزشی است که شامل کوشش های فرد برای دست یابی به خویشتن کامل می باشد. در این بعد، افراد دارای انگیزه قوی برای کمال، معیارهای بالای غیر واقعی، کوشش اجباری و دارای تفکر همه یا هیچ در رابطه با نتایج به شکل موفقیت های تام و یا شکست های تام می باشند. این افراد دارای حد بسیار بالای خود تحمیلی بوده و به افراط موشکاف و انتقادگر هستند به گونه ای که می توانند عیب ها و اشتباهات خود را در جنبه های مختلف زندگی بپذیرند.

کمال گرایی جامعه مدار:

این بعد از ابعاد میان فردی دیگران ساخته شده است. عقیده ای است که دیگران انتظارات اغراق آمیز و غیر واقعی را بر شخص اعمال می کنند که هرچند برآوردن آن ها دشوار است ولی شخص باید به این استانداردها دست یابد تا مورد تأیید و پذیرش دیگران قرار گیرد. چون این معیارهای افراطی از طرف دیگران به عنوان معیارهای تحمیل شده بیرونی تجربه می شوند، این احساس در فرد به وجود می آید که کنترل نشدنی است و به احساس شکست، اضطراب، خشم درماندگی و نا امیدی می انجامند و به تفکرات خود کشی و افسردگی مربوط می شوند.

کمال گرایی دیگر مدار:

بعد مهم دیگر کمال گرایی دربردارنده عقاید و انتظارات درباره شایستگی های دیگران است. کمال گرایی دیگر مدار یک بعد میان فردی است، که دربرگیرنده گرایش به داشتن معیارهای کمال گرایانه برای اشخاص است که برای فرد اهمیت بسیار دارند. از آنجایی که کمال گرایی دیگر مدار با بی اعتمادی و احساس دشمنی نسبت به دیگران همراه است، این بعد کمال گرایی ممکن است به روابط میان شخصی دشوار بینجامد.

2-2-3-2-5- ابعاد شش گانه کمال گرایی

فراست و همکاران (1990) شش بعد را که گمان می رود در کل کمال گرایی سهم داشته باشند نام می برند. این ابعاد عبارتند از:

  • نگرانی درباره اشتباه­ها (CM): نسبت به اشتباه واکنش منفی نشان دادن و مساوی پنداشتن اشتباه با شکست.
  • تردید درباره اعمال (DA): تردید در مورد کیفیت اعمال خود.
  • استانداردهای شخصی (PS) : وضع استانداردهای بسیار بالایی که به آسانی قابل دستیابی نیستند و ارزیابی این استانداردها به همراه نقد خود.
  • انتظارات والدین (PE) : ادراک این­که والدین شخص انتظارات بالایی دارند.
  • انتقاد والدین (PC) : ادراک این­که والدین شخص بسیار انتقاد­کننده هستند.
  • سازمان (ORG) : تاکید زیاد بر اهمیت سازمان و ترتیب.

[1]Self-oriented perfectionism

[2]Social-oriented perfectionism

[3] Other-oriented perfectionism

[4] Concern Over Mistakes

[5] Doubt About Actions

[6] Personal Standards

[7] Parent Expectation

[8] Parent criticism

[9] Organization

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان 1397ساعت 5:13 توسط مدیر تلویزیون سری M سامسونگ یخچال و فریزر | | تعداد بازدید : 2

راهبردهای مقابله‌ای وانواع راهبردهای مقابله‌ای

1-1-1-راهبردهای مقابله‌ای


در پنج دهه‌ی گذشته، استفاده از واژه‌ی استرس به طور فزاینده‌ای در علوم رفتاری رواج یافته است. استرس برای اولین بار در فیزیک، به منظور تجزیه و تحلیل سازه‌هایی که در برابر فشار نیروی خارجی تغییر شکل نمی‌دهند، استفاده شد. در این تجزیه و تحلیل گرچه فشار از سوی نیروی خارجی بود اما باعث تغییر شکل داخلی در جسم می‌شد (لازاروس، 1993).

در انتقال از فیزیک به علوم رفتاری، کاربرد واژه‌ی استرس تغییر کرد (لازاروس، 1993). واکنش استرس در بدن یک نوع سازگاری زیستی طبیعی است که به انسان‌ها کمک می‌کند تا در صورت رویارویی با شرایط خطرناک با نشان دادن واکنش فوری، جان خود را حفظ کنند. اما اتفاق مهم در ایجاد استرس، نحوه‌ی برداشت ما از آن‌هاست. وقتی اتفاقی می‌افتد ابتدا فکر می‌کنیم که آیا این اتفاق برایمان تهدید کننده است یا خیر؟ پس از آن در مورد نحوه‌ی برخورد با آن فکر می‌کنیم (قهاری، 1386).

طبق تعریف لازاروس و فلکمن (1984)، مقابله، مجموعه‌ای از فعالیت‌ها و فرایندهای رفتاری و شناختی برای ممانعت، مدیریت یا کاهش استرس است. محققان، مقابله را معادل تلاش هوشیار برای رویارویی با مطالبات استرس‌ زا می‌دانند. در این مقابله، پاسخ‌های رفتاری آموخته شده، از طریق محدود سازی، اهمیت موقعیت خطرناک یا ناخوشایند (مطالبات استرس زا) را کاهش می‌دهند (بشارت و همکاران، 1389). لازاروس معتقد است ارزیابی شناختی، نقش بسیار مهمی در مقابله دارد. لازاروس و فولکمن، مقابله را فرایندی پویا می‌دانند که در آن فرد ممکن است کوشش‌های گوناگونی برای این کار انجام دهد و بازخورد موفقیت در یک کوشش خاص، معمولا فرد را بر‌می‌انگیزد که دوباره آن را امتحان کند. از سوی دیگر، شکست موجب روی آوردن به روشی دیگر می‌شود. فرد، دائما محیط و کوشش‌هایش را برای مقابله ارزیابی کرده و در ارزیابی خود تجدید نظر می‌کند (دیماتئو؛ ترجمه‌ی موسوی اصل، سالاری فر، آذربایجانی و عباسی، 1382).

"مقابله" به صورت تنگاتنگی با مفهوم برداشت و ارزیابی شناختی ارتباط دارد و از این رو به تعامل فرد- محیط در باب استرس مربوط است. در تحقیقات فلکمن و لازاروس (1980)، مقابله به عنوان تلاش‌های شناختی و رفتاری برای تحمل، تخفیف و تسلط بر خواسته‌های متضاد بیرونی و درونی تعریف شده است (کرون، 2002). این تعریف شامل مفاهیم چندی است:

1- اقدامات مقابله‌ای نه با توجه به تاثیراتشان (مانند تحریف واقعیت)، بلکه بر طبق ویژگی‌های مشخص فرایند مقابله طبقه‌‌بندی شده‌اند.

2- این فرایند شامل هر دو واکنش‌ رفتاری و شناختی در فرد است.

3- در اکثر موارد، مقابله، شامل اقدامات متفاوت جداگانه است که به ترتیب سازماندهی شده و بخشی از مقابله را شکل می‌دهند. در این معنا، مقابله با وقوع همزمان اقدامات متوالی مختلف و اتصال آن‌ها به هم شناخته می‌شود.

4- اقدامات مقابله‌ای می‌توانند با تمرکزشان بر عناصر مختلف عامل استرس‌زا (برای مثال مقابله‌ی هیجان مدار و مقابله‌ی مسئله مدار) متمایز شوند (کرون، 2002).

هالاهان و موس (1987)، به بیان دو الگوی مهم مقابله می‌پردازند: اول، افراد در مواجهه با یک نوع استرس از یک روش استفاده می‌کنند، به عبارت دیگر افراد زمانی که با مشکل مشابهی مواجه می‌شوند، از روش مشابه با موقعیت‌های قبلی استفاده می‌کنند؛ دوم، افراد به ندرت تنها از یک روش برای مقابله با استرس استفاده می‌کنند. تلاش‌های آن‌ها معمولا شامل ترکیبی از روش‌هاست (نیکخواه، جدیدی و شمسایی، 1385).

نظریه‌ی مقابله را می‌توان به نوشته‌های اولیه‌ی زیگموند فروید، در باب روانکاوی و مکانیزم‌های دفاعی مربوط دانست. مطالعه در باب مقابله شامل سه دوره می‌باشد. کارهای فروید و دیگر روانکاوان، نسل اول تحقیقات در باب مقابله را شکل می‌دهد. فاز دوم از 1960 شروع شد و تا 1980 ادامه یافت و فاز سوم در 1980 آغاز شد و هنوز هم ادامه دارد. در مرحله‌ی اول تحقیقات مقابله، دیدگاه روان‌پویشی ادعا کرد که مقابله، زمانی بروز می‌کند که مکانیزم‌های دفاعی با تعارضات درونی روبه‌رو شده است. بعدها استرس‌زاهای بیرونی نیز به عنوان منابع بالقوه‌ی تعارض مدنظر قرار گرفت (هان، 1977). در نظریه‌ی روان‌پویشی، از مکانیزم‌های دفاعی به عنوان فرایندهای ناخودآگاه که از طریق آن یک تجربه‌ی استرس‌زا تغییر مفهوم می‌دهد، یاد شده است. در 1963، هان در یک صورت ابتدایی از تدوین نظریه‌های روان‌پویشی در باب مقابله، استدلال کرد که مکانیزم‌های دفاعی می‌توانند از فرایندهای مقابله متمایز شوند. او گفت مکانیزم‌های دفاعی، پروسه‌ی ناخودآگاه تحریف واقعیت است در حالی که فرایندهای مقابله، انعطاف‌پذیر، واقعیت‌گرا و هوشیارانه می‌باشد. مکانیزم‌های دفاعی مربوط به گذشته و مقابله مربوط به حال است. استدلال او برای بسیاری از روانشناسان قانع کننده بود و امروزه هم به صورت گسترده‌ای در ادبیات مقابله ذکر می‌شود. در دوره‌ی اول، رویکرد به مقابله، گرایشی صفتی بود به این معنا که نحوه‌ی مقابله جزء صفات شخصیتی فرد به حساب می‌آمد (هنینگزگارد، 2009).

موج دوم علاقه به مطالعات در باب مقابله، در 1960 با پیشگامی لازاروس و چند تن از همکاران نزدیکش اتفاق افتاد. لازاروس بیان کرد هنگامی که یک فرد استرس را تجربه می‌کند، سه فرایند متفاوت اما مرتبط به هم اتفاق می‌افتد که شامل ارزیابی اولیه، ارزیابی ثانویه و در نهایت فرایند مقابله می‌باشد. ارزیابی اولیه شامل درک یک وضعیت بالقوه خطرناک است و ارزیابی ثانویه عبارت است از انتخاب واکنش مناسب به وضعیت درک شده. مرحله‌ی سوم که اجرای عملی پاسخ انتخاب شده است، در واقع، همان فرایند مقابله است. لازاروس همچنین عنوان کرد که اگر برای مثال، ثابت شود که مقابله‌ی اولیه کمتر از حد مورد انتظار اثربخش بوده است این فرایند، خود می‌تواند وارد چرخه‌ی استرس شود. همچنین موج دوم از این لحاظ از موج اول متمایز است که در آن ماهیت تعاملی مقابله برجسته شده است و به مقابله به عنوان یک صفت نگاه نمی‌کند. در دیدگاه تعاملی، دو نوع اساسی مقابله شامل هیجان مدار و مسئله مدار مشخص شده است (هنینگزگارد، 2009).

لازاروس در باب متمایز شدن رویکرد صفت گرا از رویکرد فرایندی این‌چنین می‌گوید: «رویکردهای سنتی به مقابله، از صفت یا سبک –که از ویژگی های شخصیتی ثابت افراد است- سخن به میان می‌آورند، با این حال تجزیه و تحلیل‌ تحقیقات خود من و تحقیقاتم با همکاران، بر مقابله، به عنوان یک فرایند تاکید می‌کند که اینگونه تعریف می‌شود: تلاش‌های مقابله‌ای فرد، در فکر و عمل، برای مدیریت شرایط خاصی که پیچیده یا دشوار ارزیابی می‌شوند» (لازاروس، 1993، ص 8).

لازاروس و فلکمن (1984)، استدلال می‌کنند که واکنش یک فرد به استرس بستگی به این امر دارد که او چگونه اتفاقات چالش‌برانگیز را ارزیابی می‌کند و این ارزیابی تحت تاثیر ویژگی‌های مشخص مانند تازگی موقعیت است. اگر یک موقعیت کاملا تازه باشد و از نظر روانی هیچ جنبه‌ای از آن با آسیب، مرتبط نبوده باشد به صورت تهدید ارزیابی نمی‌شود. بیشتر موقعیت‌ها به صورت کامل جدید نیستند و فرد با جنبه‌های مشخصی از شرایط، در جای دیگر برخورد داشته است. همچنین عوامل زمانی مانند نزدیکی یک رویداد، طول وقوع رویداد و عدم قطعیت زمانی (ندانستن زمان وقوع رویداد) بر ارزیابی تاثیر می‌گذارند. پیش‌بینی پذیری حوادث، امکان به کار گرفتن توانایی‌های مقابله‌ای را افزایش می‌دهد چرا که اجازه‌ی تصمیم گیری در باب پیش‌بینی روش مقابله‌ای را به فرد داده و نیز به‌ واسطه‌ی اطمینان از عدم وقوع رویداد در سایر زمان‌ها باعث آرامش یافتن فرد در طول دوره‌ی امنیت می‌شود. زمانی که اطلاعات کافی برای ارزیابی در دسترس نیست و یا معنای اطلاعات در دسترس واضح نیست، ابهام بر فرایند مقابله تاثیر می‌گذارد و این ابهام به خودی خود منبع تهدید است (به نقل از گری، 1998).

دوره‌ی سوم مطالعات مقابله، نشان‌دهنده‌ی اتحادی از رویکردهای صفتی و موقعیتی به پیش‌بینی رفتار است. در این قسمت شواهد قابل ملاحظه‌ای جمع‌آوری شد که نشان می‌داد هر دو، هم عوامل موقعیتی و هم شخصیتی، بخش قابل توجهی از واریانس رفتار مقابله‌ای را تبیین می‌کنند. گرچه فاز سوم تحقیقات در باب مقابله هنوز در جریان است، برخی ویژگی‌های اساسی این دوره هم ‌اکنون نیز مشهود است. یکی از این ویژگی‌ها اهمیت برابر عوامل موقعیتی و شخصیتی در پیش‌بینی رفتار مقابله‌ای است که ذکر شد؛ ویژگی دیگر، در نظر گرفتن این فرض است که راهبردهای مقابله‌ای از نظر ماهیتی هرگز ناسازگار یا سازگارانه و انطباقی نیستند. مائس، لونتال و ریدر (1996)، بیان کرده‌اند که این راهبردها می‌توانند انطباقی بوده و به رویارویی با استرس کمک کنند و یا ناسازگار باشند و منجر به شکست در تلاش برای تخفیف آثار زیان‌بار ناشی از استرس یا حتی تشدید آن بشوند (هنینگزگارد، 2009).

محققان هنوز مطمئن نیستند که آیا افراد می‌توانند به آسانی درباره‌ی راهبردهای مقابله‌ای فکر کنند و آیا می‌دانند که چگونه به بهترین وجه می‌توانند این کار را انجام دهند یا نه. با این حال معتقدند هنگامی که بفهمیم اعمال کدام راهبرد تحت کدام شرایط نتیجه‌‌ی مثبت دارد، این امر امکان‌پذیر است. مقابله‌ی انجام شده توسط فرد بستگی به زمانی که از آن استفاده می‌شود و شرایطی که تحت آن مقابله اتفاق می‌افتد دارد. گاهی اوقات مقابله‌ی انکاری موثر است و گاهی اوقات زیان رسان می‌باشد. مهم این است که بدانیم چه موقع کدام استراتژی باید به کار گرفته شود و چرا (لازاروس و لازاروس، 2006).

راهبردهایی که فرد در مقابله با شرایط استرس زا به کار می‌برد، نقش اساسی و تعیین کننده در سلامت جسمانی و روانی وی ایفا می‌کند. راهبردهای مقابله‌ای مؤثر باعث می‌شوند که واکنش فرد به سطوح بالای استرس کاهش یابد و آثار زیان‌بار آن تعدیل شود (سایبان فرد، 1381). در غیر این صورت علاوه بر استرس، روش مقابله، خود نیز می‌تواند زیان‌بار باشد. دو راه وجود دارد که طی آن فشار روانی و مقابله می‌توانند بر افراد اثرگذار شوند. یکی از طریق تاثیر مستقیم استرس بر بدن با ترشح هورمون‌هایی که آثار عمیقی بر فرایندهای جسمی و ارگان‌های حیاتی بدن می‌گذارند (که سیستم ایمنی و دفاع بدن در برابر عفونت از آن جمله است) و دیگر از راه غیرمستقیم که توسط بسیج کردن بعضی رفتارهای مقابله‌ای (مانند سیگار کشیدن، شرب خمر، استعمال مخدرها، پرخوری و انجام کارهای خطرناک که برای سلامتی فرد مضر هستند) اتفاق می‌افتد. در این شرایط، مقابله علت بی‌واسطه‌ی آسیب‌های جسمی و استرس عامل تحریک است ( لازاروس و لازاروس، 2006). در واقع، راهبردهایی که فرد برای مقابله استفاده می‌کند، بخشی از نیمرخ آسیب پذیری وی به شمار می‌‌روند. به کار بردن راهبردهای نامناسب در رویارویی با عوامل فشارزا می‌تواند موجب افزایش مشکلات گردد، در حالی که به کارگیری راهبرد درست مقابله‌ای می‌تواند پیامدهای سودمندی در پی داشته باشد (داعی پور، 1378).

نوع دیگری از تقسیم‌بندی راهبردهای مقابله‌ای، تقسیم بندی اجتناب-گرایش است. اشنایدر (2002)، در این باره بیان می‌کند که ایده‌ی اجتناب-گرایش در نظریه‌های روانسنجانه‌ی آغازین در مورد "دفاع" و همچنین تحقیقات رفتاری و پدیدارشناختی در باب تضاد و اخیرا در زمینه‌ی روان‌شناسی سلامت ریشه دارد و ادامه می‌دهد که عمده‌ی وابستگی به مدل اجتناب-گرایش در مقاله‌ای که رز و کوهن، روانشناسان آمریکایی در سال 1986 نوشتند، ظاهر شده‌ است. موس و شیفر(1993) نیز اظهار داشته‌اند که مدل اجتناب-گرایش در نظریه‌ی مقابله‌ای آن‌ها نقش مرکزی دارد. در اینجا نیز مانند فرایند ارزیابیِ لازاروس، فرد باید از عامل استرس‌زا درک شخصی داشته باشد. به این معنا که عامل استرس‌زا را به خود مربوط دانسته و آن را تهدید به حساب بیاورد. به عنوان نمونه‌ای از ربط شخصی می‌توان نوسان شدید ناگهانی بازار بورس را مثال زد که برای یک معلم جوان مدرسه بسیار بی‌ربط می‌نماید اما یک سهامدار بورس را کاملا درگیر خود می‌کند. اگر عامل استرس‌ بسیار فشارزا و عمیق باشد (مانند تصادف اتومبیل، تجاوز و ...) فرد ممکن است به نحوه‌ای عمل کند که "کرختی انکاری[8]" نامیده شده است (اشنایدر، 2002). موس و بیلینگز (1982)، یک تیپ‌شناسی شامل راهبردهای مقابله‌ای گرایشی یا فعال (شامل تلاش‌های رفتاری که مستقیما با چالش درگیر شده و نحوه‌ی ارزیابی فرد از استرس زا بودن محیط را مدیریت می‌کند) و راهبردهایی که اساسا بر اجتناب عاطفی از مشکل متمرکز می‌شوند، ارائه کرده‌اند. بر اساس این مدل نیز استفاده از رویکرد اجتناب عاطفی بستگی به ارزیابی فرد از شرایط استرس‌زا دارد. موقعیتی که از منظر فرد، قابل تغییر است با راهبرد گرایشی، و موقعیتی که غیر قابل تغییر به نظر می‌رسد با راهبرد اجتناب عاطفی همراه می‌گردد (بسر و پریل، 2003).

در پژوهش‌ها، چندین نوع متمایز مقابله، مشخص شده است. برای مثال راهبردهای مقابله‌‌ی گرایشی به راهبردهای مسئله مدار که توسط لازاروس و فلکمن (1984)، ارائه شده‌، شباهت دارد و به پاسخ‌های مستقیم و فعالانه به عامل استرس‌زا و تلاش برای تغییر آن اشاره می‌کنند. از سوی دیگر، راهبردهای مقابله‌ای اجتنابی، شامل تلاش‌های رفتاری یا شناختی برای فرار از محیط و یا شرایط استرس‌زاست (اولاه، 1995؛ به نقل از سالیوان، 2010). راهبردهای خاص که میان این طبقه‌بندی قرار می‌گیرند شامل رفتارهای انکاری، بی‌تفاوتی، خود تخریبی و استعمال مواد مخدر می‌باشد.



1-1-1-1- انواع راهبردهای مقابله‌ای


کوشش‌های فراوانی برای طبقه‌بندی منابع مقابله‌ای به عمل آمده است که منجر به شکل گیری مدل‌های متعدد مقابله با استرس شده است. الگوهای مختلف پاسخدهی به چالش‌ها و وقایع استرس زا تمرکز اصلی اکثر تحقیقات استرس و مقابله در دهه‌های اخیر بوده است. در واقع مقابله، محور اصلی بسیاری از مفهوم‌سازی‌های مرتبط با رشد و مهارت تاب‌آوری در سال‌های اخیر بوده است، اما پیچیدگی و ماهیت چند بعدی بودن مقابله، آن را برای مفهوم‌سازی پدیده‌ای چالش برانگیز می‌کند (پرلین و اسکولر، 1987؛ به نقل از هاشمی، 1389).

رویکردهای اولیه به فرایند مقابله، سه سبک اصلی را متمایز می‌کنند: سبک مقابله‌ای مسأله‌مدار که وجه مشخصه‌ی آن عملکرد مستقیم برای کاهش فشارها یا افزایش مهارت‌های مدیریت استرس است؛ سبک مقابله‌ای اجتناب مدار که ویژگی اصلی آن پرهیز از رویارویی با عامل استرس است؛ و سبک مقابله‌ای هیجان‌مدار که وجه مشخصه‌ی آن راهبردهای شناختی‌ای است که حل یا حذف عامل استرس‌زا را با دادن نام و معنی جدید به تاخیر می‌اندازند (بیلینگز و موس، 1981؛ زیدنر و عندلر، 1996، به نقل از بشارت و همکاران، 1389). مقابله‌ی مسأله مدار راهبرد شناختی رو در رو شدن مستقیم با مشکلات خود و تلاش برای حل کردن آن‌هاست. مقابله‌ی هیجان‌مدار تلاش برای پاسخ‌دهی هیجانی به استرس خصوصا به کمک مکانیزم‌های دفاعی است. در این روش از چیزی اجتناب می‌ورزیم، اتفاقات رخ‌ داده را توجیه یا انکار می‌کنیم، آن‌ها را به شوخی می‌گیریم یا در برابر آن‌ها به ایمان دینی خویش اتکا می‌کنیم (سانتراک، 2003؛ ترجمه ی فیروز بخت، 1383).

طبقه‌بندی‌های جدیدتر، چهار سبک مقابله، شامل منطقی، گسسته، هیجانی و اجتنابی را توصیف کرده‌اند. مقابله‌ی منطقی در جایگاه یک راهکار مسأله محور و مقابله‌ی گسسته به عنوان رویکردی، که بر اساس آن، فرد از نظر شناختی از مشکل فاصله می‌گیرد، تعریف می‌شود. از این طریق فرد با مشکل روبه‌ رو شده و تاثیر بالقوه‌ی هیجان را کاهش می‌دهد. مقابله‌ی منطقی و گسسته به طور کلی، سبک‌های کار‌آمد و مقابله‌ی هیجانی و اجتنابی، غالبا سبک‌های ناکارآمد شمرده می‌شوند (راجر، جرویس و نجاریان، 1993؛ به نقل از بشارت و همکاران، 1389).

از دیدگاه لازاروس و فولکمن (1985)، توانایی مقابله‌ی فرد با عوامل تنیدگی زا را از سه جنبه می‌توان مورد بررسی قرار داد. راهبرد مقابله‌ی مسئله مدار، شامل اقداماتی است که فرد در رابطه با شرایط استرس‌زا، کارهای سازنده و مفیدی انجام می‌دهد و دربرگیرنده‌ی راهبردهای رویارویی فعال، برنامه‌ریزی، خودداری از انجام فعالیت‌های رقابتی و خودداری از انجام اعمال عجولانه و جستجوی حمایت ابزاری می‌باشد. راهبرد مقابله‌ی هیجان‌مدار مثبت، کوشش‌هایی را شامل می‌شود که برای تنظیم پاسخ‌های هیجانی واقعه‌ی استرس‌زا به کار می‌رود و دربرگیرنده‌ی راهبرد جستجوی حمایت اجتماعی مبتنی بر هیجان، تفسیر مجدد مثبت، پذیرش و شوخی می‌باشد. راهبرد مقابله‌ی هیجان مدار منفی یا غیر مؤثر که در برگیرنده‌ی عدم درگیری ذهنی با مسئله، انکار، عدم درگیری رفتاری در جهت مسئله، تمرکز بر هیجان و استفاده از داروها و الکل می‌باشد (نصیر، 1389).

در مقابله‌ی مسئله مدار، هدف، تغییر واقعیت‌های فردی یا محیطی موجود در پس احساسات منفی ناشی از استرس است. در مقابله‌ی هیجان مدار آن‌چه که اتفاق می‌افتد تاثیر بر حالات درونی مانند احساسات منفی ناشی از استرس یا ارزیابی از عامل ناخوشایند و تغییر آن‌هاست (کرون، 2002). با آن‌که مقابله کردن شامل فعالیت‌های زیادی می‌‌شود، غالب راهبردهای مقابله‌ای، حاکی از تلاش فرد برای بهتر کردن موقعیت دشوار می‌باشد، موقعیت‌هایی همچون طراحی یک نقشه یا انجام عمل (مقابله مسئله‌مدار)، و یا تلاش فرد برای کاهش درماندگی هیجانی مانند کاهش میزان دشواری موقعیت از نظر شناختی یا گریه کردن (مقابله هیجان‌مدار) همگی حاکی از این تلاش فرد هستند (بشارت و همکاران، 1389). راهبرد مقابله‌ای هیجان‌مدار شامل کوشش‌‌هایی جهت تنظیم پیامدهای هیجانی واقعه استرس‌زا است و تعادل عاطفی و هیجانی را از طریق کنترل هیجانات حاصل از موقعیت استرس‌زا حفظ می‌کند و راهبرد مقابله‌ای مسئله‌مدار شامل اقدامات سازنده فرد در رابطه با شرایط استرس‌زاست و سعی دارد تا منبع استرس‌زا را حذف کرده یا تغییر دهد (غضنفری و هدایت‌ پور، 1386). معمولا زمانی که موقعیت یا رویداد، قابل تغییر باشد و یا فرد چنین تصور کند که می‌تواند موقعیت را کنترل کرده و آن را تغییر دهد، از راهبرد مسئله‌مدار استفاده می‌کند. در صورتی که موقعیت یا رویداد، غیر قابل تغییر باشد و یا فرد چنین تصوری داشته باشد، در این حالت از راهبرد هیجان‌مدار استفاده می‌کند (بند و درایدن ،2004).

البته کار(2004)، معتقد است که نمی‌توان گفت که راهبرد مقابله‌ای خوب یا بد وجود دارد. هر کدام از دو نوع راهبرد مقابله‌‌ای مساله‌مدار و هیجان‌مدار در موقعیت‌ها و شرایط خاص به عنوان روش مبارزه با مشکلات و مسائل به کار می‌روند، به طوری که ممکن است هر کدام از این راهبردها، سازنده یا غیرسازنده باشند. مثلا شخصی که راهبرد مقابله‌ای مسأله‌مدار از نوع سازنده را به کار می‌گیرد معمولا مسئولیت حل مسأله را می‌پذیرد، به جستجوی اطلاعات صحیح درباره مسأله می‌پردازد، از دیگران یاری می‌جوید، تصمیم‌های عملی و واقع‌بینانه می‌گیرد، به تنهایی یا به کمک دیگران سعی در انجام نقش‌های طرح شده دارد، نسبت به انجام کارها و حل مشکلات دیدگاه خوش‌بینانه داشته و از خودکارآمدی و شادکامی بالایی برخوردار است. در عوض فردی که راهبرد مقابله‌ای مسأله مدار از نوع غیر سازنده را به کار می‌گیرد، مسوولیت کمتری در قبال حل مسأله می‌پذیرد، به دنبال اطلاعات ناکافی و ناصحیح است، از منابع نامناسب به جستجوی کمک می‌پردازد، تصمیم‌های غیر واقع‌بینانه می‌گیرد، دیدگاهش بدبینانه و خودکارآمدی و شادکامیش در سطح پایین است (کار، 2004).

کسیدی و شی‌ور (1999)، همین مسأله را در مورد راهبردهای مقابله‌ای هیجان‌مدار صادق می‌دانند، فردی که راهبرد مقابله‌ای هیجان‌مدار از نوع سازنده را به کار می‌گیرد به دنبال برقراری رابطه حمایتی به ویژه رابطه با دوستان، می‌گردد. عقیده بر این است که برقراری چنین رابطه‌ای نقش برون ریزی عاطفی دارد. در صورتی که اگر فردی راهبرد مقابله‌ای هیجان‌مدار از نوع غیر سازنده را به کار گیرد، اقدام به برقراری روابط مخرب خواهد کرد، به انکار مسائل خواهد پرداخت و به جای تفکر سازنده به تفکر تخیلی روی خواهد آورد (کار، 2004).

در غالب متون پژوهشی به این مطلب پرداخته شده است که مقابله‌ی مسئله مدار بهتر و اثربخش‌تر از مقابله‌ی هیجان مدار می‌باشد و علت نیز چنین ذکر شده است که به علت استفاده از مهارت‌های شناختی در سبک مقابله‌ی مسئله مدار، راه‌های مقابله با مشکل مستقیما بررسی می‌شوند و رضایت روانشناختی با یافتن راه حل‌های مناسب حاصل می‌شود. و دیگر آنکه استفاده از مقابله‌ی مسئله مدار موجب پایین نگه داشته شدن سطح تنش هیجانی شده و فرد در سایه‌ی آرامش روانی بهتر از مهارت‌های شناختی برای مقابله با مشکل استفاده کرده و رضایت بیشتری کسب می‌کند (لازاروس، 1984 و پیرلین و اسکولر، 1987؛ به نقل از غضنفری و قدم‌پور، 1386). از سوی دیگر بوینگ (2003) بیان می‌دارد که گرچه هنگام برخورد با استرس‌های روزانه، روش‌های مقابله‌ای متمرکز بر مسئله، به فرد در رویارویی هرچه بهتر با مسائل یاری می‌رسانند، اما در حقیقت چگونگی کنترل فرد بر موقعیت‌های فشارزا نقش مهمی را در مقابله با مشکل ایفا می‌کند. به عقیده‌ی بوینگ روش‌های مقابله‌ای باید مفهومی و پویا باشد و نه صرفا به صورت دسته‌بندی جهت پاسخگویی به موقعیت‌های مشکل‌زا. چنا‌نچه در واکنش به شرایط استرس‌زا، امکان به کارگیری هر دو روش مقابله‌ای فعال و منفعل وجود دارد و الزاما انتخاب تنها یکی از این روش‌ها توسط شخص ضروری نیست (مشفقی، 1389).

در برابر مقابله‌ی اجتنابی، راهبرد مقابله‌ی گرایشی قرار دارد. فرد در مسیر مقابله‌ی گرایشی به این نتیجه می‌رسد که می‌تواند به صورت مؤثر جهت مقابله با چالش‌های ناشی از عامل استرس‌زا عمل کند. گفتگوی درونی فرد در حین مقابله‌ی گرایشی این‌گونه است: من می‌توانم برای کنار آمدن با وضعیت موجود کاری انجام بدهم. فرد در مسیر گرایش، مطمئن است که می‌تواند احساسات ناشی از پاسخ به عامل استرس زا را مدیریت کند. ارزیابی پاسخ‌های ممکن فرد را قادر می‌سازد که برای استفاده از همه‌ی منابعی که در اختیار دارد - هم جسمی و هم روانی- یک آزمون ذهنی به راه بیاندازد. سرمایه‌ی تفاوت‌های فردی که به فرد در گذشته کمک کرده است و فرد باید در فرایند مقابله‌ی اخیر دوباره آن‌ها را در دسترس ببیند. بنابراین راهبرد گرایشی، اغلب توسط شخصی که سابقه‌ی موفقیت‌های قبلی از مقابله با استرس‌زاهای مشابه داشته است به کار برده می‌شود. گفتگوی شخصی مرتبط با این راهبرد می‌تواند این باشد: "من قبلا هم همچین مسئله‌ای داشته‌ و حلش می‌کنم". یادآوری تجارب مقابله‌ی مشابه قبلی، امید را برای برخورد مؤثر با عامل استرس‌زای حاضر افزایش می‌دهد.

با این حال شواهدی وجود دارد مبنی بر این‌که اعمال راهبرد انکار، می‌تواند در کوتاه مدت مؤثر باشد و بالعکس استفاده‌ی طولانی مدت از این راهبرد، سبب مقاومت کمتر در برابر بیماری‌ها و پایین آمدن سطح ایمنی می‌شود. پیمودن مسیر مقابله‌ی اجتنابی منجر به انکار می‌شود. تمایل سر در برف کردن پروسه‌ی انکار، نشان‌دهنده‌ی استفاده از راهبرد مقابله‌ی اجتنابی است. جنوف بولمن از این انکار، به عنوان فضایی برای تنفس روانی یاد می‌کند. این انکار، در کوتاه مدت به فرد اجازه می‌دهد که انگیختگی خود را کاهش دهد و با کسب انرژی دوباره، توجه خود را بر یک راهبرد مقابله‌ای طولانی مدت مؤثر متمرکز نماید. همچنین انکار برای بعضی استرس‌های کوتاه ‌مدت غیرمزمن، مانند درد، خونریزی، گلودرد، سروصدا و ... مؤثر است (اشنایدر، 2002).

به طور معمول، راهبردهای متمرکز بر حل مسئله مقابله‌ی موثرتری نسبت به مقابله‌ی متمرکز بر هیجان در نظر گرفته می‌شود. در حالی‌که باید در نظر داشت در شرایطی که قابلیت تغییر شرایط استرس‌زا وجود ندارد، چنین مقابله‌ای ممکن است منجر به شکست گردد و البته در چنین شرایطی مقابله‌ی متمرکز بر هیجان می‌تواند موثرتر واقع شود. اگرچه در اغلب شرایط از هر دو راهبرد استفاده می‌شود، اما استفاده از رویکرد مسئله مدار، بیشتر زمانی دیده می‌شود که افراد احساس می‌کنند فعالیت‌های سازنده‌ای را می‌توانند انجام دهند (کارور، شی‌یر، 1988؛ به نقل از هاشمی، 1389).

در کل می‌توان گفت استفاده از هر دو نوع مقابله‌ی هیجان مدار و مسئله مدار، بسته به شرایط استرس زا می‌تواند موثر واقع شود. مقابله‌ی هیجان مدار گرچه یک راه حل موقتی برای تخفیف استرس است و فرد به صورت مستقیم با واقعیت موجود رو به رو نمی‌شود، اما سبب می‌شود فرد فرصتی برای کسب آرامش داشته باشد تا بتواند در یک وضعیت روانی تثبیت شده‌تر اقدام به فعال کردن فرایندهای پیچیده تر ذهنی کرده و مستقیما با مسئله‌ی استرس زا روبرو شود. به‌ ویژه در مسائلی که به سادگی قابل حل نیستند و حل آن‌ها زمان بر است و عدم تخلیه‌ی هیجانی ممکن است سلامت روان فرد را به خطر افکند.



[1]. Krohne

[2]. Hallahan & Mous

[3]. Haan

[4]. Henningsgaard

[5]. Gray

[6]. Maes, Leventhal & Ridder

[7]. Moos & Schaefer

[8]. Denial Numbness

[9]. Billings

[10]. Besser & Priel

[11]. Olah

[12]. Sullivan

[13]. Pearlin & Schooler

[14]. Billings & Moss

[15]. Zeidner & Endler

[16]. Defensive mechanism

[17]. Santrock

[18]. Logical

[19]. Detached

[20]. Emotional

[21]. Avoidant

[22]. Effective

[23]. Ineffective

[24]. Roger, Jarvis & Najarian

[25]. Bond & Dryden

[26]. Carr

[27]. Cassidy & Shaver

[28]. Boeving

[29]. Boolman

[30]. Carver & Schier

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان 1397ساعت 5:10 توسط مدیر تلویزیون سری M سامسونگ یخچال و فریزر | | تعداد بازدید : 2

تعریف کانون کنترل سلامت

کانون کنترل سلامت

2-28-1.تعریف کانون کنترل سلامت

تصور نادرستی که در مورد کانون کنترل در مطالعات قبلی بیان شده،این فرضیه است که این متغیر یک سازه شخصیتی است. این می­تواند ناشی از مفهوم درونگرایی-برونگرایی[2]،یک سازه شخصیتی با توصیفات مشابه باشد. نظریه پردازان رفتار بهداشتی تلاش می­کنند تا توضیح دهند که چگونه و چرا افراد در رفتارهای بهداشتی خطرناک درگیر می­شوند یا رفتارهای بهداشتی را بکار می­برند. (کانر و نورمن،1996،وین استین 1993،به نقل از فولر 2008). عموماً نظریه پردازان رفتارهای بهداشتی بر اهمیت ادراکات افراد به این صورت که آیا آن­ها تحت سلامت خود فرد می­باشد تأکید می­کنند. تئوری رفتاری آزین (1975،1980) بیان می­کند که کنترل رفتاری ادراک شده یکی از سه متغیری است که به شدت نیت انجام رفتار را پیش­بینی می­کند. فرضیه میزان انطباق مدعی است که کنترل،بخش جدایی ناپذیر فرآیندهای سازگاری با محرک­های تنش­زا می­باشد که بر انتخاب رفتارهای بهداشتی تأثیر می­گذارد. در نهایت و از همه مهم­تر راتر (1966) مفهوم کانون کنترل را از نظریه یادگیری اجتماعی خود اقتباس کرده است. کانون کنترل سازه شناخته شده­ای در عرصه روانشناسی اجتماعی-سلامت می­باشد. در آن زمان او دو شکل از کانون کنترل(یعنی درونی در برابر بیرونی) را که می­توانست تصمیم فرد برای انجام رفتارها را تحت تأثیر قرار دهد،مشخص کرد. راتر کانون کنترل را به عنوان یک صفت شخصیتی مفهوم­سازی کرد،این ادعا که فرد انتظارات کنترل شخصی را از طریق تجارب خویش در گستره­ی وسیعی از موقعیت­ها و بوسیله بزرگسالی که این انتظارات را پا بر جا می­کند شکل می­دهد. (استوارت[3]،2006).

راتر (1996) ذکر کرده وقتی تقویتی که به عنوان پیامد برخی اعمال خود فرد دریافت می­شود بطور کامل بر عمل فرد وابسته نباشد،بخاطر نیروهای پیچیده­ی زیادی که او را احاطه کرده­اند؛در فرهنگ ما،این به عنوان نتیجه شانس،سرنوشت یا تحت کنترل دیگران به صورت غیرقابل پیش­بینی ادراک می­شود. وقتی افراد وقایع را به این صورت تفسیر می­کنند،باور به کنترل بیرونی نامیده می­شود. اگر فرد معتقد باشد وقایع تابع رفتار او یا ویژگی­های نسبتا دائمی­اش باشند کنترل درونی نامیده می­شود. بطور کلی کانون کنترل سلامت یک سازه روان­شناختی مربوط به باورهای افراد در مورد رفتارهای مربوط به سلامت می­باشد. این باورها یا به صورت درونی یا به صورت بیرونی تعریف می­شوند. کانون کنترل سلامت درونی به این باور فرد که سلامت یا وقایع مربوط به سلامت بر رفتار خود او مشروط است اشاره دارد. کانون کنترل سلامت بیرونی اشاره به این باور افراد دارد که سلامت یا رخدادهای مربوط به سلامتی در نتیجه شانس،تحت کنترل افراد قدرتمند و یا اینکه غیر قابل پیش­بینی است. (مییرز،2002).

کانون کنترل سلامت در ابتدا توسط والتسون و همکاران در سال 1976 در ترکیب با نظریه­ی یادگیری اجتماعی راتر(1966) مطرح شده است. در ابتدا،تئوری کانون کنترل سلامت اولیه،کانون کنترل درونی را درجه­­ای که فرد معتقد است پیامدها ناشی از فعالیت­های خود اوست،و کانون کنترل بیرونی را این باور که پیامدها توسط کسی یا چیزی فراتر از کنترل خود فرد است،توصیف می­کرد. دکتر هانا لوینسون بعدها تک بعدی بودن مقیاس کانون کنترل سلامت را مورد انتقاد قرار داد و کانون کنترل افراد قدرتمند و کانون کنترل شانس را برای توضیح بیشتر به کانون کنترل سلامت بیرونی اضافه کرد. (فولر[4]،2008).

والتسون و همکاران مقیاس کانون کنترل سلامت را به عنوان سنجش تک بعدی این باور افراد که سلامتشان توسط رفتارشان تعیین می­شود یا نه مطرح کردند. والتسون در بررسی­های بعدیش بیان کرد که مقیاس کانون کنترل سلامت نشان می­دهد که رفتارهای بهداشتی انتخاب شده توسط نمرات کانون کنترل سلامت پیش­بینی نمی­شوند. وی همچنین مشاهده کرد که نمرات درونی بالا رفتار بهداشتی را در موقعیتی­هایی که تقویت اهمیت داشت،پیش­بینی می­کرد. والتسون طرفدار شاخص چند بعدی سازه کانون کنترل بود. او نشان داد که باورهای بیرونی می­توانند به بیش از دو باور تقسیم شوند: انتظارات شانس از قبیل سرنوشت یا بخت (تصادفی) و کنترل توسط افراد قدرتمندی مثل اعضای خانواده یا پزشکان. وی معتقد است افرادی که معتقدند زندگیشان در کنترل افراد قدرتمند است ممکن است تفکر و رفتاری متفاوت از آن­هایی که معتقدند وقایع زندگیشان بطور تصادفی و تنها بخاطر شانس یا سرنوشت است داشته باشند. از این رو او مقیاس کانون کنترل سلامت چند بعدی را طراحی کرد. (والتسون،1998).

  1. Locus of control

[2]Introversion-exttaversion

[3]Stuwart

[4]. Fuller

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان 1397ساعت 5:07 توسط مدیر تلویزیون سری M سامسونگ یخچال و فریزر | | تعداد بازدید : 2

مثبت گرایی: برای چه؟ و به چه دلیل؟

ضرورت وجود روانشناسی مثبت گرا

سلیگمن و میهالی (2000) بیان کردند که تا قبل از جنگ جهانی دوم روانشناسی سه هدف مجزا داشت:

الف) درمان بیماری های روانی ب) ساختن زندگی بارور و رضایت بخش برای همکاران ج) شناخت و پرورش استعدادهای بالا.

بعد از جنگ جهانی دوم، دو هدف از این اهداف سه گانه روانشناسی به دلایلی مورد غفلت قرار گرفت و کل رسالت روانشناسان محدود و معطوف به هدف اول یعنی درمان بیماران روانی شد. سلیگمن و سایر روانشناسان دو هدف عمده را برای این دلیل بیان کردند: 1) وقوع جنگ جهانی دوم و خیل بی شمار افراد نیازمند دریافت خدمات روانشناختی 2) تأسیس موسسه ملی سلامت روان در امریکا و بودجه های هنگفتی که این موسسه برای پژوهش و فعالیت های مرتبط با بیماری های روانی اختصاص داد (سلیگمن، 2003؛ 126).

موضوع غفلت روانشناسی و روانشناسان از اهداف و رسالت های دیگر خود در گذشته نیز مورد مخالفت روانشناسان بزرگ بویژه روانشناسان انسانگرا قرار گرفته بود. در این زمینه می توان به دیدگاه کارل راجرز و آبراهام مزلو اشاره کرد. این روانشناسان بر این باور بودند که روانشناسی در کنار پرداختن به موضوعات منفی و مشکلات افراد باید به وجوه مثبت آنان هم توجه داشته باشد. مفهوم اشخاص دارای کارکرد کامل[1] در نظریه راجرز یا افراد خودشکوفا در دیدگاه مزلو از جمله مفهوم سازی های مرتبط با دید مثبت به آدمی نزد این دو متفکر روانشناس هستند. مزلو به ویژه به غفلت از وجه مثبت انسان در کتاب انگیزش و شخصیت می نویسد "علم روانشناسی بیشتر در نگاه منفی به آدمی، موفق بوده تا نگاه مثبت به او. این علم در مورد کمبودهای انسان، بیماری های او و نقاط ضعفش مطالب زیادی را بر ما عیان کرده ولی از استعدادهای بالقوه آدمی، فضیلت ها و اهداف قابل حصولش با توان های روانشناختی بالایش چیزی نگفته است" (براتی سده، 1388 ؛33).

روانشناسی مثبت به صورت استعاره ای می خواست انسان منفی یک را به صفر تبدیل کند ولی نمی گفت چگونه این انسان را از صفر به مثبت یک برسانیم. یا همان طوری که شلین (1956) ذکر می کند در گذشته سلامت روان یک مفهوم مازاد بوده اما امروزه بر عکس نیاز داریم به جای اینکه فقط بگوییم "کاهش اضطراب، کاهش افسردگی و ..." بگوییم "چه کاری شخص می تواند انجام دهد" هنگامی که به سلامتی دست پیدا کرد (سلیگمن و میهالی، 2000؛8).

از اواخر دهه 1990 و بطور مشخص از سال 1998 که سلیگمن رئیس انجمن روانشناسی امریکا شد. توجه به اهداف مورد غفلت روانشناسی معطوف شد. برای تحقق بخشیدن به این اهداف بود که روانشناسی مثبت بر مبنای اصول و مفروضه های تازه ای در کانون مطالعات علمی قرار گرفت.


4-3-2. رفتار سازمانی مثبت

اگرچه اهمیت و ارزش مثبت گرایی[2] سال های زیادی است که پذیرفته شده است، اما در سال های اخیر، مثبت گرایی یک حوزه مورد توجه برای تئوری سازی، تحقیق و کاربرد در روانشناسی و اکنون رفتار سازمانی قرار گرفته شده است.

با توجه به این که روانشناسی مثبت شتاب زیادی بدست آورده، اهمیت آن را نمی توان در محیط کار ندیده گرفت. حیطه ها و رویکردهایی برای مثبت گرایی در محیط کار ظهور یافته اند که منتج به ظهور رفتار سازمانی مثبت، پژوهش های سازمانی مثبت و سرمایه روانشناختی شده است. در مورد اینکه دنیای ما به طور عام و محیط کار ما به طور خاص نیازمند یک رویکرد متعادلی است که هم مثبت گرایی و نقاط قوت و هم منفی گرایی و نقاط ضعف خود را در نظر بگیریم و سعی در تقویت نقاط قوت و مثبت گرایی و تصحیح نقاط ضعف و منفی گرایی، اجماع نظر وجود دارد. امروزه تحقیقات و پژوهش هایی در زمینه مثبت گرایی در محیط کار به طوری که با رفتار سازمانی، رهبری سازمانی و مدیریت منابع انسانی مرتبط باشد انجام گرفته است، که زمیته شروع این تجقیقات را می توان مفهوم سازی ابتدایی روانشناسی مثبت توسط سلیگمن و میهالی دانست. همانند روانشناسی مثبت، رفتار سازمانی مثبت هم ادعا نمی کند که اکتشافات جدیدی از اهمیت مثبت گرایی را ارائه می دهد، اما تاکید می کند که نیاز است تمرکز بیشتری روی تئوری سازی، تحقیق و کاربرد صفات، حالات و رفتارهای مثبت در محیط کار داشته باشیم. به عبارت دیگر سلیگمن بیان کرد که روانشناسی مثبت اکتشافات جدیدی نیست بلکه دیدگاه متفاوتی را ایجاد کرده است (سلیگمن و سیکسزنت میهالی، 2000؛8). به همین ترتیب لوتانز و آولیو (2009) بیان می کنند که برای رفتار سازمانی مثبت استعاره "شراب کهنه در بطری جدید" را بکار بردند. با استفاده از این استعاره بیان می شود که رفتار سازمانی مثبت گرا به کارگیری یک مفهوم قدیمی در یک فضای جدید می باشد. یعنی رفتار سازمانی مثبت در محیط هایی که سازمان های امروزی با آن ها روبرو هستند (مثل جهانی سازی، تکنولوژی های پیشرفته و ...) یک مفهوم منحصر به فرد و جدیدی است که با استفاده از مفاهیم و واژه های گذشته شکل نویی به خود گرفته است. یعنی اگرچه برای روانشناسی جدید نیستند، اما کاربرد آن ها در محیط کار نسبتاً جدید است. در خصوص این مفهوم جدید که اخیراً تحقیقات زیادی بر روی آن انجام شده است نمی توان گفت که سریعاً می تواند خود را با دانش مرسوم و مدل های مفهوم سنتی منطبق کند. اگر چه رفتار سازمانی مثبت دارای پایه علمی و دربرگیرنده معیارهایی است که دارای تئوری ها و یافته های تجربی غنی است اما نسبت به تئوری های موجود که تاکنون بنا شده است ممکن است نسبتاً منحصر به فرد باشد (آوی و همکاران، 2010؛431).

. مثبت گرایی: برای چه؟ و به چه دلیل؟

محیط کار گذشته از این که باید برای کسب موفقیت و دستیابی به عملکرد بالا باشد باید بطور فزاینده محیطی پویا و فعال گردد. رقابت ناسالم و بی امان و دستیابی مستمر به اطلاعات در مقیاس جهانی، جهانی مسطح[1] و یکنواخت ایجاد کرده است. در رقابت این جهان مسطح حاشیه امنیتی[2] تنها از طریق از بین بردن موانع ورودی یا نفوذهای فنی و تکنولوژیکی بدست نمی آید(لوتانز و همکاران،2007 ؛ 322). به دیگر سخن، موفقیت تنها از طریق شکستن قواعد و به چالش کشیدن مفروضات سنتی و پارادایم های موجود از طریق توجه و رسیدگی به اینکه چه چیزی در حال درست انجام شدن است و چه چیز نقاط قوت را می سازد (لوتانز و همکاران، 2006 ؛95). بنابراین می توان گفت دید مثبت داشتن، یک چیز ساده، آسان و عاری از خطر نیست. برای مثال داشتن یک دیدگاه مثبت ممکن است انسان ها را دارای دیدی نیک اندیش تر و بخشنده تر کند. که این مسئله متأسفانه در تقسیم بندی های اخلاقی[3] و جنبه های نا آشکار رهبری که اخیراً پیکره بسیاری از شرکت ها را دچار خدشه کرده است، رنگ خود را از دست داده است. تمرکز تنها روی این موضوع که چه چیزهایی مثبت اند. ممکن است حداقل به طور ضمنی انحرافات و موارد اشتباهی را درون بافت اجتماعی که در رفتار سازمانی روی می دهد وارد کند. زیرا در هر صورت بافت اجتماعی از افراد و تعاملات آن ها بوجود آمده است. یعنی این افراد و تعاملات آن ها هستند که بافت اجتماعی را بوجود می آورند. در ضمن در نظر گرفتن یک چیز به عنوان یک خصلت مثبت و منفی بستگی به ارزش های فرهنگی هر جامعه ای دارد. مثلاً تقوا و پرهیزگاری[4] ممکن است در یک بافت فرهنگی یک خصلت مثبت به حساب می آید اما در فرهنگی دیگر واقعیت چیز دیگری باشد. در اینجا ذکر این نکته ضروری به نظر می رسد که بایستی چیزهای مثبت و منفی را هنگامی که آن ها را در هم تنیده شده اند از هم تفکیک کنیم. ما باید بینش هایی را از نقاط قوت مثبت، نقاط ضعف منفی، تعاملات و محدودیت ها بدست آوریم. مثلاً اعتماد یک چیز مثبتی است اما اعتماد بیش از حد[5] یک مانعی بر سر راه عملکردهای بعدی ما خواهد شد (لوتانز و یوسف[6]، 2007؛ 322). یا خوش بینی هم یک چیز مثبتی است اما خوش بینی غیر واقعی منجر به طفره رفتن و یا زیر بار مسئولیت شانه خالی کردن می شود. همچنین امید کاذب[7] هم می تواند منجر به تخصیص نابجای منابع و انرژی ها به سمت اهداف بیهوده فردی و سازمانی می شود (لوتانز و یوسف،2007 ؛322).
همانطور که سلیگمن بیان می کند بدون درگیری علم آسیب شناسی روانی نمی توانیم عملکرد، برتری، رشد و پیشرفت بهینه را توضیح دهیم. به هر حال، صفات و حالات مثبت انسان ها، رفتارهای مثبت آن ها و سازمان های مثبت گرا ممکن است تأثیر مثبت اساسی روی عملکرد و دیگر پیامدهای مطلوب سازمانی که فراتر از منابع مادی، مدل های کسب و کار کلاسیک و نگرش های کاستی محور است داشته باشد.

در سازمان های امروزی بایستی افراد، شرکا، سیستم ها، منابع، اهداف و استراتژی های آن ها سازنده ی چیزهای مثبت باشند تا مورد تعریف و تمجید قرار بگیرند و شتاب دهنده فعالیت ها و عملکردها باشند و از چیزهای منفی اجتناب کنند. پس یک رویکرد منسجمی برای درک بهتر پویایی های موفقیت و شکست ها در محیط پیچیده و مسطح جهان امروز مورد نیاز است. پس می توان گفت که مثبت گرایی در محیط کار نقطه عطفی را در مطالعات رفتار سازمانی بوجود آورده است و صفت مثبت، ظرفیت های توسعه پذیر و قابل یادگیری مثبت، رفتارهای مثبت و سازمان های مثبت را می توان از جنبه های آن دانست که به آن اشاره خواهد شد (همان منبع، 2007؛ 322).

6-3-2. صفات مثبت

مطالعات زیادی درباره نقش نسبتاً پایای صفات مثبت در ارتقای عملکرد نیروی انسانی در محیط کار در مطالعات رفتار سازمانی انجام شده است. برای مثال حمایت های اساسی از سهم چشمگیر توانایی های ذهنی انسان ها در انجام وظایف خود در میان حوزه های مختلف، از جمله محیط کار شده است (لوتانز و یوسف، 2007؛324).
هوش بطور مثبت با رهبری ارتباط دارد اگرچه اخیراً یافته های فرا تحلیلی نشان از این دارند که این ارتباط ممکن است ضعیف تر از مفروضات سنتی باشد (جاج[8] و همکاران، 2004؛548).

حال در اینجا چند موضوع که اخیراً روی صفات مثبت انجام شده است بیان می کنیم:

صفات پنج گانه شخصیت

این 5 صفت شخصیتی عبارتند از: ثبات عاطفی، برونگرایی، گشودگی، مقبولیت و وظیفه شناسی که ارتباطشان قویاً با عملکرد در تحقیقات زیادی نشان داده شده است. تحقیقات زیادی نشان داده اند که وجدان پیشگوکننده کلی تر و قوی تری نسبت به بقیه صفات شخصیتی دیگر است. این 5 صفت در سه سطح بررسی شده اند:

  • سطح فردی: مثل نشاط، سلامت روانشناختی و فیزیکی، معنویت و هویت
  • سطح میان فردی: مثل کیفیت ارتباط با همکاران، اعضای خانواده و دیگر افراد
  • سطح سازمانی: مثل انتخاب شغل، رضایت شغلی، عملکرد، درگیری های اجتماعی، فعالیت های غیرقانونی و ایدئولوژی های سیاسی (لوتانز و یوسف، 2007؛324).
  • در تحقیقات دیگر ارتباط مثبت این 5 صفت شخصیتی با کارآفرینی، هوش فرهنگی، رضایت از کار تیمی و ارتباط منفی با فرسودگی شغلی بررسی شده است. همچنین تحقیقات اخیر درباره شخصیت نشان از تعامل بین این 5 صفت و حالت های ناپایدار و زودگذر یا عوامل موقعیتی که می توانند تأثیرات خود را روی پیامدهای مختلف مرتبط با محیط کار تعدیل و ارتقا دهد، دارد (لوتانز و همکاران، 2006؛388).

خودارزیابی محوری

طبقه بندی دیگر از صفات مثبت که روی پیامدهای محیط کار اثر دارد در تحقیقات جاج و همکارانش بیان شد آن ها 4 جزء اصلی خودارزیابی را شناسایی کردند که عبارت بودند از: عزت نفس، خودکارآمدی عمومی، کانون کنترل و ثبات عاطفی این دو به دو به هم وابسته اند و هنگامی که در یک سازه مرکزی ترکیب می شوند یک پیش بینی کننده مثبتی از تعیین هدف، انگیزش، عملکرد، رضایت از زندگی، رضایت از شغل و دیگر پیامدهای مطلوب محسوب می شود. آن ها فی نفسه با خود تطبیقی با اهداف برانگیخته می شوند تا اینکه اهداف را برای ارزش های اصلی خود تعقیب کنند. زیرا ارزش های متناسب با اهداف، انگیزش ذاتی بالاتری را برای دستیابی به آن ها ایجاد می کند و محرکی برای عملکرد بهتر و رضایت مطلوبتر است(جاج و همکاران؛ 2005؛548). خودارزیابی های بالاتر بطور منفی با پیامدهای نامطلوب محیط کاری مثل فرسودگی شغلی ارتباط دارد.


7-3-2. صفات روانشناختی مثبت

سال های متمادی است که تحقیقات زیادی روی صفات روانشناختی مثبت، نقاط مثبت شخصیتی، اخلاقیات و فضایل و ارزش هایی که در بسیاری از جوامع و فرهنگ ها مورد توجه زیادی قرار دارند، صورت گرفته است که امروزه جنبش روانشناسی مثبت بخشی از آن را در بر می گیرد. زیرا ثبات آن ها بیشتر از اقدامات کوتاه مدت و زودگذر است. صفات روانشناختی مثبت به عنوان یک پایه ی قوی برای توسعه و بهبود حالات ناپایدار و گذرا به شمار آید. برای مثال اگرچه از امید به عنوان یک حالت توسعه پذیر یاد می شود، یعنی برای توسعه و بهبود جای تحقیقات بیشتری دارد، اما دارای سطح غیر منعطف و باثباتی به عنوان مبنا می باشد تا اینکه بتواند سطح و دامنه حالت امید فرد را محدود یا ارتقا دهد (لوتانز و همکاران، 2007). اقدامات پی در پی برای ارتقا حالات امید می تواند در ایجاد صفت امید در اکثر مواقع و در موقعیت های مختلف کمک کننده باشند (اسنایدر[9]، 2002؛ 251).

چندین سیستم طبقه بندی توسط تئوری ها، ارزیابی ها و تحقیقات حمایت شده اند که اخیراً بطور منظم و سیستماتیک در طیف وسیعی از صفات روانشناختی مثبت ظهور پیدا کرده اند. برای مثال سی پترسون و سلیگمن 24 ویژگی بارز رفتاری را درون 6 طبقه کلی طبق بندی کرده اند که عبارتند از :

  • بینش و آگاهی[10] : که شامل ویژگی هایی چون قوه خلاقیت، کنجکاوی، بی تعصبی[11]، علاقه به یادگیری و داشتن چشم انداز می شود.
  • شجاعت[12]: که شامل جرأت، پشتکار، صداقت و سر زندگی می شود.
  • نوع دوستی[13]: که شامل صفاتی چون عشق، مهربانی و هوش اجتماعی می شود.
  • انصاف و عدالت: شامل شهروندمداری، بی طرفی و رهبریت می شود.
  • اعتدال و میانه روی[14]: که شامل صفاتی چون بخشش، نیکوکاری، تواضع و فروتنی، احتیاط و هوشیاری، خودتنظیمی[15] است.
  • تعالی[16]: شامل صفاتی چون درک زیبایی ها و فضیلت ها، حق شناسی[17]، امید، خوش خلقی و معنویت می شود.

دو موضوع را باید در مورد این ویژگی ها در نظر داشته باشیم اول اینکه آن ها بایستی غیرمنعطف و باثبات باشند یعنی در هر زمان و موقعیت ثابت و پایدار باشند و دوم اینکه آن ها بایستی ماهیتاً دارای ارزش باشند نه لزوماً از طریق پیامدهای مطلوب، قابلیت پیش بینی و تشریح داشته باشند. اگرچه اولین موضوع ممکن است با محیط کار ارتباط داشته باشد خصوصا در ارتباط با گزینش منابع انسانی اما دومین نکته کمتر در فرهنگ سازمانی، سازمان های امروزی ما کاربرد دارد.

سیستم طبقه بندی دیگری توسط اشنایدر و لوپز معرفی شد. آن ها رویکردهای روانشناختی مثبت را در 6 طبقه دسته بندی کردند که این سیستم طبقه بندی در راستای کاربرد اخیر روانشناسی مثبت در محیط کار واقع شده است.

  • رویکرد احساسی: مثل رفاه درونی، بهزیستی روانشناختی، غرق شدگی.
  • رویکرد شناختی: مثل خودکارآمدی، تعیین هدف، بینش و آگاهی.
  • رویکرد مبتنی بر خود: مثل اعتماد و فروتنی
  • رویکرد میان فردی: مثل گذشت، حق شناسی و همدلی
  • رویکرد زیست شناختی: مثل نیرو و توانایی
  • رویکردهای انطباقی: مثل خوش خلقی، تفکر و تامل، معنویت

طبقه بندی پترسون و سلیگمن یک سیستم طبقه بندی بهتری برای ایجاد رشته ای مثل روانشناسی مثبت به شمار می آید. اما این نکته هم باید در نظر داشته باشیم که نبایستی هیچ سیستم طبقه بندی برای صفات و ویژگی های روانشناختی بصورت جامع و کامل در نظر بگیریم (سلیگمن، 2003؛ 126).

[1] -Flat-world

[2] -sustainable edge

[3] - ethical meltdowns

[4] - virtue

[5] - overconfidence

[6] - Luthans & Youssef

[7] - false hope

[8] - Judge

[9] - Snyder

[10] -wisdom

[11] - open mindedness

[12] - courage

[13] - humanity

[14] - temperance

[15] - self- regulation

[16] -transcendences

[17] - gratitude

[1] - fully functioning

[2] - positivity

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان 1397ساعت 5:05 توسط مدیر تلویزیون سری M سامسونگ یخچال و فریزر | | تعداد بازدید : 2

رویکردهای شناختی نسبت به انگیزش

رویکردهای شناختی نسبت به انگیزش»

نظر به این که رویکرد انسانی نسبت به انگیزش کل نگر است (یعنی آن تلاشهای برای تبین تجربه انسانی به طور کامل است) رویکرد شناختی به ویژه روی جنبه تجربه انسانی: که چطور فکر می کنیم تمرکز دارد.

روانشناسان ورزش این مورد به دو جنبه: اسناد و خودباوری علاقه‌مند شده اند.

اسناد

به دلیل این که بشر مشتاق درک جهان پیرامون خودش است، گرایشهای برای ساختن اسنادهایی راجع به دلایل رویدادها و رفتارها دارد. این بدان معناست که ما راجع به این که چرا چیزی اتفاق افتاد یا چرا کسی به شیوه خاصی رفتار یا عمل کرد، نتیجه گیری می کنیم. ما خواه اسنادی برای رسیدن به نتایج صحیح داشته باشیم یا نداشته باشیم راجع به رفتار خودمان و رفتار آنهایی که در پیرامون ما هستند، اسنادهای می‌سازیم. در این فصل ما به طور خاص به اسنادهای که راجع به خودمان می‌سازیم خواهیم پرداخت.

اسنادهای درونی و بیرونی

عموماً ما می توانیم دو نوع اسناد را بسازیم: درونی و بیرونی. اسنادهای درونی مسوولیت رفتار یا عملکرد را به شخص نسبت می دهند، در صورتی که اسنادهای بیرونی دلایل را به موقعیت نسبت می دهند. نمونه زیرا را ملاحظه کنید. تیم راگبی کالج بعد از اولین مسابقه با باخت 0-72 تازه به زمین خودی برگشته است. آنها تکلیف نامطلوب شرح دادن جریان بازی به دیگران را در پیش داشتند. آنها تعدادی از اسنادهای درونی و بیرونی را برای تبین چرایی چنین باخت بدی ساختند.

بازیکنانی که اسنادهای درونی را می پذیرند، خودشان را مقصر می دانند، اما آنهایی که اسنادهای بیرونی را می پذیرند، موقعیت های دیگر را مقصر می دانند. همچنین ما می توانیم مجسم کنیم که بعد از یک شکست تحقیر آمیز اکثریت ما تمایل داریم تا اسنادهای بیرونی را بپذیریم و عوامل دیگر را مقصر بدانیم، در حالی که بعد از موفقیت اکثریت ما تمایل داریم تا وضعیت درونی را بپذیریم و کسب اعتبار کنیم. این پدیده به عنوان «سوگیری نسبت به خود» معروف است.

این که اسنادهای ما درونی یا بیرونی باشد به نظر می رسد به عزت نفس ما مربوط شود و از این رو می تواند بر عملکرد ما موثر باشد. بیدل و هیل (1992) مطالعه‌ای که در آن 58 دانشجوی دانشگاه برای اولین بار به شمشیربازی می پرداختند را اجرا کردند. پیامدهای هر مسابقه به وسیله آزمایندگان دستکاری شد، به طوری که برخی از شرکت کنندگان به طور پیوسته برنده شدند و دیگران پیوسته شکست خوردند. بعد از یک سری مسابقات، اسنادها و حالتهای هیجانی شرکت کنندگان ارزیابی شد. تجزیه و تحلیل آماری نتایج نشان داد که اسنادهای ساخته شده به وسیله دانش آموزان برای تبین نتایج به شدت با هیجانات تجربه شده آنها خصوصاً در شرکت کنندگانی که پیوسته شکست خورده بودند مرتبط بود. این نشان می دهد که در شکست خوردگان پیش بینی کننده اصلی عزت نفس درک چرایی شکست آنها است.

(جارویس، 1380، ص173)

مدل اسنادوینر

وینر (1974) مدل اسناد به خودی را ارائه داد که مبتنی بر دو عامل است: 1- اسناد درونی یا بیرونی 2- اسناد با ثبات و اسناد بی ثبات.

اگر ما به طور پیوسته شکست خورده یا پیوسته موفق باشیم، اسنادهای ما احتمالاً با ثبات خواهد بود. این بدان معناست که احتمالاً پیامد را یا به توانایی یا دشواری تکلیف نسبت می دهیم. به دلیل سوگیری به خود، بیشتر احتمال دارد که ما موفقیت را به توانایی و شکست را به دشواری تکلیف نسبت دهیم. اگر نتایج ما تداوم کمتری داشته باشد، احتمالاً آنها را به تلاش یا بخت و اقبال نسبت خواهیم داد. سوگیری به خود وسیله ای است که ما احتمالاً موفقیت را به تلاش و شکست را به بداقبالی نسبت می‌دهیم.

در کار کردن با ورزشکاران جهت اصلاح اسنادهایشان، مدل وینر نقطه شروع بسیار خوبی است. ما ممکن است بخواهیم اسنادهای یک ورزشکار تنبل را به سمت وضعیت درونی بی ثبات تغییر دهیم، به طوری که آنها تشخیص بدهند که تلاش بیشتری مورد نیاز می باشد. ما ممکن است همچنین بخاهیم اسنادهای یک ورزشکار افسرده را با دور کردن از وضعیت درونی با ثبات، تغییر بدهیم، به طوری که آنها مقصر دانستن فقدان توانایی شان را متوقف بکنند. وقتی که ما پدیده ناامیدی آموخته شده را بررسی می کنیم به این موضوع بیشتر خواهیم پرداخت. تغییر دادن حالت اسنادی یک ورزشکار آموزش باسازی اسناد نامیده می شود که شکلی از شناخت درمانی است.

(جارویس، 1380، ص175)

ارزیابی مدل وینر

مدل وینر نقطه شروع عالی را برای آموزش بازسازی اسناد به ما داده است. آن همیشه زمینه ای برای پژوهشهای معاصر در موضوع اسنادهای ورزشی فراهم آورده است. به طور روشن هرچند هرگز وینر به این موضوع اقرار نکرده است اما، توانایی، دشواری تکلیف، تلاش و بخت و اقبال صرفاً چهار اسناد ممکن نمی باشند. با این وجود اسنادهای (مثل کار تیمی) که در این چهارچوب نمی گنجد، وجود دارد.

(جارویس، 1380، ص175)

ناامیدی آموخته شده و آموزش باسازی اسناد

در فصل 3 ما پیوندهای بین تجربیات اولیه و نگرشهای به ورزش را مورد بحث قرار دادیم و نتیجه گرفتیم که اگر تجربیات اولیه کودکان شکست و تحقیر آمیز باشد، احتمالاً نگرشهای مثبتی را نسبت به ورزش کسب نخواهند کرد. اصول مشابه می‌تواند برای تبین انگیزش نسبت به ادامه وضعیت تحت فشار به کار گرفته شود. سلیمکن (1975) فرض کرد که اگر ما با وجود بهترین تلاش تجربیات اولیه پیوسته همراه با شکست باشد، آنگاه یاد خواهیم گرفت که هیچ نقطه ای برای ادامه این تلاشها وجود ندارد. وقتی این موضوع آموخته شد، آنگاه مایلیم تا به شکل ناامیدانه به مشکلات پاسخ دهیم. هرچند ناامیدی آموخته شده معمولاً از تجربیات اولیه سرچشمه می گیرد، اما می تواند در هر زمانی اتفاق بیفتد. حتی ورزشکاران نخبه اگر به طور پیوسته با شکست مواجه شوند، ممکن است انگیزه خود را از دست بدهند.

تئوری سلیکمن برای چندین حوزه روانشناسی به کار گرفته شده است، که اکثراً در بررسی پیوندهای بین تجربه کودکی و افسردگی ناتوان بوده است. با توجه به ورزش، کاربرد عملی آشکاری از تئوری ناامیدی آموخته شده وجود دارد. اگر ورزشکاران بتوانند یاد بگیرند با وجود تجربیات شکست امیدوار باشند، آنگاه این نتیجه حاصل می‌شود که با در معرض قرار دادن عمدی آنها با تجربه موفق، قادر به تخفیف دادن ناامیدی آموخته شده خواهیم شد. دویک (1975) تخفیف دادن ناامیدی آموخته شده را در کودکانی که به دلیل شکست در ورزش دچار افت شده بودند را مورد بررسی قرار داد. در یک وضعیت به کودکان برنامه های با هدفهای قابل دسترس داده شد که در آن تجربه موفقیت حتمی بود. در وضعیت دیگر کودکان با تکالیف دشواری مواجه بودند، اما وقتی با شکست مواجه می شدند به آنها آموزش بازسازی اسناد داده می شد و به آنها آموزش داده می شد تا عامل دیگری را به جای توانایی خودشان مقصر بدانند. گروهی که به آموزش باسازی اسنادی ادامه دادند، بهبودی بیشتر را در انگیزش و عملکرد نسبت به گروه برنامه ریزی شده موفق بروز دادند.

این نشان می دهد که، وقتی ناامیدی آموخته شده تثبیت شده باشد، صرف مواجه شدن با تجربیات مثبت تر به آسانی اثر آن را تخفیف نمی دهد، بلکه مداخله های شناختی مثل آموزش بازسازی اسنادی نیز مورد نیاز می باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان 1397ساعت 5:01 توسط مدیر تلویزیون سری M سامسونگ یخچال و فریزر | | تعداد بازدید : 2

شیوه های سنتی و جدید در پیشگیری از تنیدگی

پیشگیری و درمان تنیدگی»

در همه اقدامات مربوط به پیشگیری و درمان تنیدگی با روی آورد «ارادی نگر» پزشکان و درمانگران مواجهیم. از این دیدگاه، انسان هرکه باشد، به منزله یک دستگاه زیست شناختی مورد نظر قرار داده می شود؛ دستگاهی که به هنگام فرسودگی، یعنی بی‌رقمی عاطفی و بدنی، باید بتواند براساس یک «اقدام ارادی» نیروهایش را بازسازی کرده و به سرعت کار خود را از سر گیرد. حقیقت این است که چنین روی آوردی با دیدگاه متخصصان انگلیسی زبان بیش از پژوهشگران اروپایی، مطابقت دارد و به نظر می رسد که روانشناسی رفتاری نگر که الهام بخش تمامی این پژوهشها بوده است، خود نیز تحت تاثیر یک جامعه صنعتی قرار گرفته که در آن ماشینها و رباتها بطور روزمره دلیل یک کنش وری عملیاتی را ارائه می دهند: «در صورت فرسودگی یک قطعه، اید عوض شود».

(استورا، 1377، ص143)

ما براین باوریم که آثار تنیدگی بر سلامت افراد را باید در دو سطح مورد تحلیل قرار دهیم: یک سطح جامعه شناختی بررسی رفتار کلی افراد تنیده و یک سطح روانشناختی و زیست شناختی واکنشهای فرد به تبع تاریخچه ژنتیکی و فرایندهای تحولی یافتگی روانی. اما در اغلب موارد، پژوهشها به سطح اول محدود شده اند و سپس از ورای داده های کلی و براساس یک تصنع معنایی، به سطح فردی بازگشته‌اند.

(استورا، 1377، ص143)

شیوه های سنتی و جدید در پیشگیری از تنیدگی

نشانه های تنیدگی مانند ضطراب، افسردگی، تنش عصبی، بیخوابی، اختلالهای جنسیت، تقلیل تنود، خستگی، کاهش توجه و حالت مراقبت، تقلیل حافظه و همچنین اختلالهای بدنی کنشی و عضوی مختلف مانند اختلالهای هضمی، قلبی، عروقی، سردردهای مزمن، ورم روده، نفس تنگی وجز آن، در سطح فردی قابل مشاهده اند.

هر کس هشیارانه یا به صورت ناهشیار می تواند تغییرات بدنی و روانی ای را که به علت تنیدگی به وجود می آیند، احساس کند. بشر همواره از شیوه های مختلف برای مقابله با وقایع زندگی روزمره سود جسته است و درعصر جدید، پیشرفتهای داروشناختی در ارائه راه حلهای جدید، مشارکت گسترده ای داشته اند.

اما آنچه در این مورد بیشتر به چشم می خورد، سرمایه گذاری قابل ملاحظه در کنش‌وری دهانی برای رویارویی با تنیدگی است. بدین معنا که به هنگام تنیدگی، نوعی واپس روی روانی استقرار می یابد و بازگشت به خوشبختی و آرامش دوره تغذیه مادرانه را برای موجودات دردمند انسانی، تسهیل می کند.

(استورا، 1377، ص143)

شیوه های سنتی

توسل به الکل که به هنگام بازگشت از کار، نوعی آرامش و تحریک شدگی قلیل را ایجاد می کند می تواند در صورت افراط، اختلالهای خواب را برانگیزد و افسردگی پنهان را تشدید کند.

توتون (نیکوتین)، براساس ازدیاد تولید آدرنالین، به کاهش اضطراب و افزایش حالت بیداری می انجامد و احساس انرژی بیشتر را به وجود می آورد. اما کلیه پژوهشگران در این مورد اتفاق نظر دارند که استفاده مداوم از آن، اختلالهای قلبی، تنفسی وپاره ای از انواع سرطانها را در پی دارد.

(استورا، 1377، ص143)

شیر، شکلات، قهوه و جوشانده ها نیز بخشی از تجویزهای سنتی را تشکیل می‌دهند. شیر به عنوان داروی ضد بیخوابی، دارای یک اسیدآمینه (ال- تریپتوفان) است که ارگانیزم از آن برای تولید مواد تنظیم کننده خواب سود می جوید. اما پژوهشگران این ماده را خواب آور نمی دانند. در این مورد نیز باید مجدداً به روابط پیچیده جسمانی و روانی که توسط محققان مختلف خاطر نشان شده اند، بازگردیم. ماده ال- ترپیتوفان ممکن است به خودی خود خواب آور نباشد اما مصرف شیر گرم در پاره‌ای از ساعات، مجموعه روابط گذشته روانی- هیجانی مادر- کودک را فعال می سازد و خواب را تسهیل می کند.

(استورا، 1377، ص143)


به دلیل آنکه تنیدگی در خلال روز، موجب از دست دادن انرژی می شود، قندی که در شکلات وجود دارد بطور موقت احساس ازدیاد انرژی را ایجاد می کند اما انسولین متقابلاً زودرنجی و خستگی را افزایش می دهد.

همچنین کافئینی که در قهوه وجود دارد موجب بیداری و تقویت تمرکز می شود اما اعتیاد به قهوه، افزایش مقدار مصرف آن را در پی دارد و به نتایجی مانند اختلالهای ریتم قلب، سردردها، تنش عضلانی، زودرنجی، و بیخوابی منتهی می شود.

جوشانده ها نیز که به منزله جانشین قهوه یا چای مصرف می شوند ممکن است انواع حساسیتهای غیرقابل پیش بینی را ایجاد کنند.

(استورا، 1377، ص143)

به هر حال باید گفت که تمام این هشدارها فقط بر کسانی موثرند که تابع مقررات جدی پرورشی در خانواد خود بوده اند. در چنین مواقعی، هشدارها موجب می شوند تا آن اصول پرورشی را که والدین برای حمایت،انتقال ارزشهای فرهنگی، ممنوعات اجتماعی، تعصبها و جز آن القا کرده اند، از نو فعال گردند. البته کاملاً آشکار است که همه راه حلهای ضد- تنیدگی فقط برپاره ای از ریختهای کنش وری روانی موثرند. در کلیه موارد دیگر، با غلبه لذت ارضای دهانی مواجه خواهیم بود و خطرات جسمانی هر اندازه باشند، ممنوعات و توصیه ها در نظر گرفته نخواهند شد.

(استورا، 1377، ص146)

شیوه های جدید

راه حلهای جدید ضد- تنیدگی مانند مصرف ویتامینهای ضد- تنیدگی، خواب‌آورها، آرامبخش ها و جز آن، که به خصوص مورد استفاده مردم جوامع صنعتی پیشرفته است، کاملاً شناخته شده اند. استفاده از ویتامینهای C,B که به هنگام تنیدگیهای جسمانی، جراحی ها، جراحات، حاملگی، کارهای طاقت فرسا، کارآمدی دراز مدت و… الزامی هستند، در سطح روانشناختی موثر واقع نمی شوند و نمی‌توانند بحرانهای اضطراب یا افسردگی را درمان کنند. وانگهی، گستردگی تبلیغات در مورد فواید ویتامینها، این خطر را در بر دارد که افراد را به رفتارهای مکانیکی و خودکار بکشاند، چه اگر خوردن یک قرص به مثابه ریختن روغن در اتومبیل تلقی شود می‌توان گفت که با یک تجسم ذهنی خطرناک در مورد سلامت مواجه هستیم.

(استورا، 1377، ص146)

بررسیهای متعدد درباره تنیدگی به این نکته دست یافته اند که مصرف خواب‌آورها و آرامبخش ها در مقیاس جهانی افزایش یافته است. نمی توان از مقایسه این داروها با مواد مخدر و اعتیادی که این مواد در انسانها ایجاد می کنند، چشم پوشی کرد.

خواب آورها احساس آرامش را ایجاد می کنند و به علت تاثیر بر مغز، یک خواب طبیعی را در پی دارند اما با خطر ایجاد اختلالهای تدریجی در چرخه های خواب نیز توام هستند.

(استورا، 1377، ص146)

آرامبخش ها مانند خواب آورها، به تسهیل خواب و ایجاد آرامش در ریتم تنفس و سلسله اعصاب می انجامند، اما مصرف زیاد و دراز مدت آنها، به اعتیاد منتهی می شود، خستگی را به وجود می آورد و حالات افسردگی پنهان را وخیم تر می کند.

سالیانه بیش از 25 میلیون جعبه داروی ضدافسردگی و 75 میلیون جعبه آرامبخش در فرانسه به فروش می رسد و بدین ترتیب این کشور، همراه با جمهوری فدرال آلمان در راس مصرف کنندگان اروپایی این مواد قرار دارد. در فرانسه، بیش از یازده میلیون نفر که به علت اضطراب وافسردگی دیگر نمی توانند با تنیدگی زندگی روزمره مقابله کنند برای دستیابی به آرامش به این قرصها متوسل می شوند. این نکته یکبار دیگر، مساله هزینه انسانی کارآمدی جوامع صنعتی و انزوای افراد و خانواده هایی را که در این جوامع زندگی می کنند، مطرح می سازد؛ انسانهایی که فقدان ابستگی به ارزشهای مذهبی، فرهنگی و جز آن، آنها را از هر گونه تکیه گاه اجتماعی و روانشناختی محروم کرده است.

همه این درمانگریهای سنتی و جدید، در نهایت به خود- درمانگری منتهی می‌شوند (وقتی خواب آورها و آرامبخش ها برای نخستین بار توسط پزشک تجویز شدند، فرد شخصاً استفاده از آنها را ادامه می دهد) و نخستین خط دفاعی ضد تنیدگی افراد را تشکیل می دهند. اما وقتی که تشخیص وخیم تر است چه باید کرد؟

هنگامی که اراده فرد سست است یا وقتی که احساس ناتوانی می کند و غرور وی جریحه دار می شود و از آنچه به منزله ناتوانی می پندارد، احساس شرم می کند باید به متخصصان پزشکی و روان درمانگری متوسل شد. آخرین مجموعه تشخیصی و آماری انجمن روانپزشکی امریکا نیز علام اختلالهایی را که بروز آنها مشاوره بلافاصله را الزامی می سازد، تعیین کرده است: اختلالهای خلق و خو، از دست دادن رغبت یا لذت نسبت به تمامی فعالیتها و برنامه های معمول زندگی. اگر لااقل پنج نشانه از نشانه هایی که در پی می آیند، لااقل به مدت دو هفته به این علایم افزوده شوند، می توان به تشخیص یک افسردگی گسترده یا مهاد مبادرت کرد:

(استورا، 1377، ص147)

  • از دست دادن اشتها یا کم شدن معنادار وزن بدن یک رژیم غذایی و یا پرخوری و افزایش معنادار وزن.
  • بیخوابی یا فزون- خوابی تقریباً همه روزه.
  • فزون کنشی یا بیحالی (کندی روانی- حرکتی).
  • از دست دادن انرژی، احساس خستگی.
  • احساس عدم شایستگی یا گنهکاری مفرط و نامتناسب.
  • کاهش توانایی در فکر کردن یا در تمرکز ذهنی یا حالت بی تصمیمی.
  • افکار بازگشتی (راجعه) درباره مرگ یا خودکشی، وسوسه خودکشی و یا طرح معینی برای خودکشی.

و بالاخره باید به یک نشانه مرضی که توسط انستیتوی روان- تنی پاریس (دکتر مارتی) برجسته گردیده اشاره کنیم؛ نشانه ای که «افسردگی اصلی» نامیده شده و به محض بروز آن، توسل به یک درمانگری تخصصی الزامی است. منظور از افسردگی اصلی، نوعی افسردگی است که فرد در خلال آن، جنبه افسرده وار و رنج و فقدان توام با آنرا احساس نمی کند، فعالیتهای حرفه ای و ارتباطی خود را همچنان ادامه می دهد و از هیچ چیز شاکی نیست. اما اطرافیان وی شاهد یک رفتار خودکار و حیات زدایی شده هستند که نگرانی را بر می انگیزد. این افسردگی اصلی به عنوان علامت اعلام کننده یک حرکت از هم پاشیدگی روانی است که می توان به اختلالهای بدنی منتهی شود و ایجاد مانع و محدودیت در راه گسترش آن الزامی است.

(استورا، 1377، ص148)

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان 1397ساعت 4:59 توسط مدیر تلویزیون سری M سامسونگ یخچال و فریزر | | تعداد بازدید : 2

نظریه‌های خود در روان‌شناسی

نظریه‌های خود در روان‌شناسی

نظریه‌های خود در روان‌شناسی بویژه در مباحث مربوط به روان‌شناسی شخصیت ناظر به توضیح و تبیین پدیدآیی، تحول و تشکیل هویت شخصی و خود می‌باشند. بر این اساس آگاهی و هوشیاری انسان درباره خویش بر دو پایه وحدت و هویت استوار است. در بعد وحدت، مجموعه استعدادها، تمایلات و صفات انسانی با یکدیگر اختلاط و امتزاج پیدا می‌کنند و کلیت واحدی را تشکیل می‌دهند. رکن وحدت احساس کلی است که هرکس به مجموع حیات جسمانی و روانی خود یعنی به وجود واحد دارد. آدمی با همه تکثر و گوناگونی که در عناصر وجودی خود دارد یک نوع پیوستگی را در خود احساس می‌کند. این احساس پیوستگی و کلیت توحید یافته را اصل و یا رکن وحدت می‌نامیم که نشانه‌ای از سلامت روانی است. آدمی همه صفات و فعالیتهایش را به یک کلیت و نظام روانی نسبت می‌دهد و در این اسناد از واژه‌های من، مال من، خود و خودم استفاده می‌کند. این وحدت در اثر ترکیب و توحیدیافتگی داده‌های بیرونی و درونی وانسجام آن در شاکله فرد به وجود می‌آید. بعد دوم هویت است که ناظر به دوام و بقای آگاهی انسان به وحدت و یکپارچگی خود در طول زمان می‌باشد. این احساس به صورت تداوم و پیوستگی زمانی درک می‌شود وقتی متوجه می‌شویم که با گذشت روزها و سالها و با همه تغییرات ظاهر وباطنی «همان» هستیم در حقیقت به هویت دست یافته و تعریفی از خویشتن به عنوان یک کلیت توحید یافته داریم (پورحسین، رضا، 1383).

به لحاظ تاریخی، بحثهای مربوط به خود در دو دوره اولیه و عمومی مطرح بوده است. در دوره اولیه خود شخصی مورد تأکید قرار گرفته و در دوره بعدی علاوه بر خود شخصی، بر جنبه‌های عمومی‌تر و اجتماعی آن نیز توجه شده است. در تعریفهای اولیه، خود به رویدادهای ذهنی در یک شخص اشاره داشته که در زمینه زیستی فرد وجود دارد. در تبیین‌های بعدی ضمن تأکید بر رفتارهای عمومی براساس نظریه خود، روان‌شناسان بر ساخت خود تأکید ورزیده‌اند. روی آوردهای متنوعی در این باره ارائه شده‌اند که خود را به عنوان تجربیات ضبط شده و انسجام یافته و دارای ساخت قلمداد می‌کنند که رفتار انسان را سامان می‌دهد. در دوره بعدی، عمده تحقیقات بر تحول خود متمرکز بوده‌اند بطوری که این مطالعات به سوی شکل‌گیری نظریه خود سوق داده شده است. نظریه‌ای که براساس آن خود، مطالعات را درونی‌ می‌کند، رفتار را برمی‌انگیزاند و تصمیم‌های مؤثر فردی را می‌سازد (پورحسین، رضا، 1383).

نظریه‌های اولیه مربوط به خود، ثبات و استحکام منطقی نظریه‌های علمی را ندارند و بوسیله روشهای غیرنظام‌دار ارزیابی می‌شوند. اما تحول این نظریه‌ها در خلال قرن بیستم گذار از بررسی خود شخصی[1] به خود اجتماعی[2] را در پی داشته‌اند به طوری که واژه خود با پسوندهای فراوانی که عمدتاً بار اجتماعی دارند به کار گرفته شده است. پسوندهای متنوع خود نظیر خود پنداشت، حرمت خود، خودآگاهی، خودارزشیابی، … نشانه گستردگی مباحث مربوط به خود در روان‌شناسی و نیز بنیادی بودن آن در شخصیت انسان محسوب می‌شود. در هر صورت دوره اولیه اشاره به تجربیات پدیدارشناختی شخصی دارند و در دوره بعد اشاره به خودی است که نه تنها برای شخص مشخص است بلکه در رفتارهایی که دیگران مشاهده می‌کنند نیز متجلی می‌شود (پورحسین، رضا، 1383).

اگر به فلسفه باز گردیم بحث درباره خود به سال 1644 در زمان دکارت باز می‌گردد که در کتاب اصول فلسفه از خود غیرفیزیکی یاد کرده است. او درباره خود به صورت شک بحث می‌کند وی با بیان «از اینکه شک می‌کنم، شک نمی‌کنم» خود را اثبات نمود. بحث‌های بعدی در این دیدگاه به مید 1934 و کولی 1902 بازمی‌گردند که خود را یک محصول اجتماعی می‌دانند. برحسب نظر مید هر فرد از خلال اخذ دیدگاه دیگری شکل می‌گیرد. بر این اساس فرد خود را به عنوان یک موضوع در حوزه ادراک دیگری می‌بیند و با درون‌سازی آن، خود را به عنوان موضوعی در حوزه ادراک خویشتن نیز می‌یابد این شناخت ریشه در دیگری دارد. اصطلاح خود در آیینه را که کولی به کار برده است، بیانگر همین موضوع است که از نظر وی خود، بازتابی از باز خورد دیگران درباره خویشتن است. نوشته‌های بعدی درباره خود را می‌توان به روان‌شناسانی چون راجرز[3] نسبت داد. به نظر راجرز خود، عنصر مرکزی سازنده شخصیت انسان و موجب سازش شخصی است. خود یک محصول اجتماعی است که در اثر تعامل فرد و محیط بوجود می‌آید و بتدریج پایدار می‌شود. در نظر راجرز خود یک نیاز اساسی مثبت است (پورحسین، رضا، 1383).

احترام به خود: احساس ارزشمندی

شخصیت یک انسان مجموعه اصول و ارزشهایی است که راهنمای او در انتخاب روشهای اخلاقی باشد. کودک در جریان رشد اولیه خود از قدرت خویش در انتخاب اعمالش آگاه می‌شود همان طور که احساس شخصیت و موجودیت می‌کند به همان نحو نیازمنداست که خویشتن را در مقام یک انسان درست و موجه ببیند یعنی درستی در رفتار و روش و اعتقاد به اینکه انسان خوب و شایسته‌ای است
(مترجم: هاشمی، جمال، 1376).

کودک در این مرحله از مسئله مرگ و زندگی، ناآگاه و فقط از موضوع غم و شادی مطلع است برای او درست عمل کردن مترادف با شایستگی برای شاد بودن و غلط عمل کردن به منزله تهدید به غصه‌دار شدن می‌باشد.

انسان نمی‌تواند خود را از محدوده ارزشها و قضاوت درباره ارزشها آزاد ساخته و خویشتن را از آن معاف دارد اعم از اینکه ارزشهایی که معیار قضاوت او از نفس خویش است آگاهانه یا ناآگاهانه، معقول یا نامعقول، سازگار یا متناقض و در جهت زندگی باشد با بر ضد آن. هر انسان خود را بر طبق معیارها و موازین معینی می‌سنجد و به هر اندازه‌ای که نتواند خود را با آن معیارها وفق دهد و در رسیدن به آن ناکام شود به همان اندازه حس ارزشمندی و احترام او نسبت به خویش جریحه‌دار می‌شود.

انسان نیاز دارد به خود احترام بگذارد زیرا برای نیل به ارزشها ناگریز از عمل است و به منظور آنکه وارد عمل شود نیاز دارد که به ثمره عمل خود ارج نهد. برای آنکه انسان خواهان ارزشهایی باشد، باید خود را مستعد لذت بردن از آنها بداند و برای آنکه برای نیکبختی تلاش نماید باید خود را شایسته آن بداند (مترجم: هاشمی، جمال، 1376).

دو جنبه حرمت نفس، اعتماد به نفس و احترام به خود، می‌توانند از نظر مفهوم از یکدیگر جدا شوند ولی در روان‌شناسی انسان، این دو جنبه غیرقابل تفکیک هستند. انسان خود را شایسته زندگی می‌کند تا به زندگی ارزش زیستن ببخشد یعنی با متعهد کردن فکر خود به منظور کشف حقیقت و با تنظیم عمل خود در این راستا
(مترجم: هاشمی، جمال، 1376).

اگر انسان در انجام وظیفه تفکر و استدلال ناکام شود شایستگی خود در امر زیستن را کاهش می‌دهد و نمی‌تواند احساس ارزشمندی خود را نگاه دارد. اگر انسان با فرار از حقیقت و تحریف و خیانت در داوری (درست یا نادرست) از اعتقادات اخلاقی خویش دست بکشد، پیامد آن باز هم کاهش احساس ارزشمندی خود اوست. لذا نمی‌تواند احساس شایستگی خود را حفظ نماید. منشأ و ریشه هر دو جنبه حرمت نفس دارای ماهیت معرفت‌شناسی روانی است و طبیعت و موجبات نیاز انسان به حرمت نفس ناشی از همین‌هاست (مترجم: هاشمی، جمال، 1376).

باید به خاطر داشت که حرمت نفس یک ارزشیابی اخلاقی است و اخلاق فقط به آنچه در اختیار انسان است راجع می‌شود یعنی به آن اموری که فرد در آنها آزادی انتخاب دارد. تنها احساس حرمت نفس معتبر و تنها معیار ارزشمند فضیلت، همانا قوه عقلی اصیل و تحریف نشده یعنی تعهد و رسالت خالص و صادقانه در استفاده تمام عیار از تمامی توان و پرهیز از گریز دانسته‌ها و یا عمل کردن علیه این دانسته‌ها می‌باشد (مترجم: هاشمی، جمال، 1376).

پذیرش (خود، دیگران، طبیعت)

بسیاری از صفات شخصی را که می‌توان در ظاهر مشاهده کرد و در ابتدا به نظر گوناگون و ناپیوسته می‌رسند ممکن است به عنوان مظاهر یا مشتقات نگرشی واحد و اساسی‌تر یعنی نوعی فقدان نسبی گناه مفرط، شرم مفرط و نگرانی شدید تلقی کرد. برای افراد سالم امکان‌پذیر است که خود و فطرتشان را بدون آزردگی یا شکوه و شکایت و حتی بدون تفکر زیاد درباره موضوع بپذیرند آنها می‌توانند فطرت بشری خودشان را با همه نقایصش و با همه تفاوت‌هایش به صورت مثالی، به شیوه رواقی و بدون این که واقعاً توجهی به آن داشته باشند بپذیرند (مترجم: رضوانی، احمد، 1369).

ممکن است اگر بگوییم که آنها از خود راضی هستند برداشت نادرستی را موجب شویم در عوض آنچه که باید بگوییم این است که آنها می‌توانند کاستیها و گناهان، ضعفها و شرارتهای فطرت آدمی را به همان گونه‌ که ویژگیهای طبیعت را می‌پذیرند، بپذیرند (مترجم: رضوانی، احمد، 1369).

یک فرد خودشکوفا نیز گرایش دارد که به همان ترتیب به طبیعت بشری خود و دیگران بنگرد این البته همان حالت انزوا و تسلیم به مفهوم شرقی کلمه نیست اما انزوا و تسلیم را نیز می‌توان در آزمودنیهای ما، به ویژه هنگام مواجه شدن با بیماری یا مرگ مشاهده کرد.

آنچه که رابطه زندگی با خودپذیری و پذیرش دیگران دارد عبارت است از (1) فقدان حالت دفاعی، ظاهرسازی و نقش‌بازی کردن یا ژست در آنها و (2) بی‌رغبتی آنها نسبت به چنین اعمال تصنعی در دیگران، ریا، تزویر، نفاق، گستاخی، تظاهر، نقش‌بازی کردن، سعی در تأثیرگذاری در دیگران از راههای تصنعی. آنها تقریباً فاقد همه این صفات هستند. از آن جا که آنها می‌توانند حتی با معایب خودشان به راحتی زندگی کنند. سرانجام همه اینها در اواخر عمر، نه معایب بلکه صرفاً ویژگیهای شخصی فاقد هرگونه جهتگیری خاص تلقی می‌شوند (مترجم: رضوانی، احمد، 1369).

ثبات خویشتن[4] و هماهنگی خویشتن[5]

در نظریه راجرز دو مفهوم ثبات خویشتن و هماهنگی خویشتن بیشتر از مفهوم خودشکوفایی مورد توجه محققین امور شخصصیت قرار گرفته است. ثبات خویشتن عبارت است از عدم تعارض بین ادراکات مختلف خویشتن[6]، هماهنگی خویشتن هم یعنی تجانس. به عبارت دیگر ثبات خویشتن یعنی فقدان تعارض بین ادراکات خویشتن و تجربه‌های واقعی زندگی. راجرز معتقد است که موجود زنده رفتارهایی را اختیار می‌کند که با ادراک او از خویشتن خویش همگون باشند (شاملو، سعید، 1370).

طبق نظریه راجرز هنگامی که احساس عدم هماهنگی می‌کنیم که بین پندار ما از «خویشتن» خود و تجارب واقعی زندگی تعارضی پیدا شود. برای مثال اگر ما خود را شخصی بپنداریم که هیچ‌گاه از دیگران متنفر نمی‌شود ولی در تجارب روزمره از دیگران احساس تنفر کنیم به طور طبیعی در وضع ناهماهنگی قرار می‌گیریم و به مرور بر اثر آن دچار تنش و نابسامانی می‌شویم (شاملو، سعید، 1370).

گرایش به پایداری درونی

هر چند هم که یک فرد به شدت ناایمن باشد باز هم ممکن است به دلایل گوناگون چند رفتار، اعتقاد یا احساس خاصی که ویژگی امنیت می‌باشند در او استمرار یابد. از این رو گرچه یک فرد ناایمن گاهی بندرت کابوسهای مزمن، رویاهای اضطراب‌آمیز و یا رویاهای نامطبوع دیگری دارد با این وجود زندگی رویایی تعداد نسبت زیادی از همه این قبیل افراد معمولاً نامطبوع نیست. به هر حال در این قبیل افراد تغییرات نسبت جزئی در محیط چنین رویاهای نامطبوعی را القا می‌کند (مترجم: رضوانی، احمد، 1369).

افراد دارای عزت‌نفس پایین گرایش دارند که متواضع و کمرو باشند. به عبارت دیگر فردی که ناایمن است گرایش دارد که به طور کاملتر یا پایدارتری ناایمن شود. فردی که از عزت نفس بالایی برخوردار است گرایش دارد که به طور پایدارتری در سطح بالایی از عزت‌نفس قرار گیرد (مترجم: رضوانی، احمد، 1369).

وجود خود پنداشت

یک شخص مجموعه ادراکهای مربوط به خود و صفات و رفتار خویش و نیز نگاه دیگران را در یک تصویر کم و بیش منسجم و مستحکم و بیش و کم عینی متشکل می‌کند که این کلیت را می‌توان درک از خود و یا خود پنداشت نامید. خودپنداشت همان خود ادراک شده است که نقطه نظر عینی فرد را از مهارتها، خصوصیات و تواناییهای خویش بیان و توصیف می‌کند. شیولسون[7] و همکاران 1976 خودپنداشت را به عنوان ادراک یا فهم هر شخص از خود تعریف کرده‌اند. پورکی 1988، خودپنداشت یا درک از خود را به عنوان مجموعه پیچیده، سازمان یافته و پویا از باورهای یاد گرفته شده. بازخوردها و نظراتی که هر شخص درباره هستی خویش دارد تعریف کرده است. همچنین الحسن[8] 2000، آن را به عنوان یک محصول تربیتی در درون فرد می‌داند که به منزله یک متغیر میانجی، متغیرهای دیگری چون پیشرفت و موفقیت به ویژه موفقیت تحصیلی را توصیف می‌کند. مازکوز و ورف[9] 1987 خودپنداشت را پاسخ فرد به جمله «من که هستم» می‌دانند که توصیف کننده خلقیات، تواناییها، نگرش‌ها و احساسات فرد است
(پورحسین، رضا، 1383).

در این توصیفها نکته قابل ملاحظه این است که روان‌شناسان در تبیین خود به سازمان و وجوه مختلف خودپنداشت توجه جدی مبذول داشته‌اند. آنان معقتدند که سازماندهی و یا توصیف یک فرد از خویش در یک بخش خاص و بنیادین بوجود می‌آید که یک سازمان شناختی اولیه و به عبارتی یک روان‌بنه خود[10] محسوب می‌شود. روان‌بنه خود تعمیم‌های شناختی درباره خود به شمار می‌روند که از تجربیات قبلی بوجود آمده‌اند و فرد آنها را با تجربیات شخصی واجتماعی مرتبط می‌سازد و در یک کلیت البته ناهشیارانه سازمان می‌دهد. روان‌بنه خود یک شالکه اصلی از خودپنداشت است که به عنوان یک کلیت شخصیتی، اطلاعات و تجربیات بعدی در درون آن درون‌سازی می‌شوند و خودپنداشت پیچیده‌تری را تشکیل می‌دهند. نتایج مطالعات نشان داده‌اند که روان‌بنه خود، فرآیند درون‌سازی اطلاعات را در یک کلیت و سازمان پیچیده آسان می‌سازد (پورحسین، رضا، 1383).

مارکوز معتقد است کمیت و تنوع محرک‌های اجتماعی بیش از آن است که فرد سازماندهی می‌کند افراد بعضی محرکها، نه همه محرکها را مورد توجه قرار می‌دهند، یاد می‌گیرند، به یاد می‌آورند و انتخاب می‌کنند. به عبارت دیگر هر تجربه‌ای در روان بنه درون‌سازی نمی‌شود بلکه این روند به شخصیت و ساخت شناختی فرد بستگی دارد. این ساختها برای کدگذاری و به یادآوری اطلاعات، چارچوب یا قالب[11] خوانده می‌شوند این مفهوم را آبکلوسون[12] 1975 نقل از مارکوز 1999 به عنوان دستورالعمل نامیده است. روان‌بنه خود، پایه‌ای است که بر مبنای آن ساختمانهای مربوط به خود بنا می‌شوند. روان‌بنه خود، تعین می‌کند که اطلاعات چگونه سازماندهی شده و چگونه در کلیت شخصیت، درونی می‌شود. بر این اساس درون‌سازی اطلاعات در روان‌بنه مقدماتی، فعال شده و بتدریج در اثر تعامل با محیط و برون‌سازی، ساختمانهای متحول‌تری پدید می‌آید روان‌بنه اولیه بتدریج به ساختمانهای متحول‌تر و پیچیده‌تری تبدیل می‌شود و انواع خودپنداشت اختصاصی‌تر را بوجود می‌آورد (پورحسین، رضا، 1383).

روان‌بنه، خود،‌ عنصری ذهنی است که موجب دریافت از خویش در ابعاد مختلف مادی، فعال، اجتماعی و روانی می‌گردد و به طور قابل ملاحظه‌ای اطلاعات اجتماعی ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد. بنابراین براساس نظرات قبلی و نظرات مؤلفان چون کیلستروم و کانتور روان‌بنه، نوع پنداشت را می‌سازد و بازخوردها و نگرش‌های ما را درباره خود سازمان می‌دهد (پورحسین، رضا، 1383).

نکته دیگر آن است که روان‌بنه خود، موجب می‌شود که اطلاعات همگن با آن به سرعت پردازش و یادآوری شوند. اگر از ما سئوال شود که چند ویژگی را با شنیدن یک داستان کوتاه یادآوری کنیم طبعاً ویژگی‌های خود را بهتر به یاد می‌آوریم. وقتی درباره چیزی که به ما مربوط می‌شود فکر می‌کنیم آنها را بهتر یادآوری می‌کنیم. این توانایی، تأثیر ساخت «خود» را در بازشناسی و یادآوری پدیده‌ها و وقایع نشان می‌دهد (پورحسین، رضا، 1383).

اکثر روان‌شناسان در تبیین هسته اولیه «خود» در به کارگیری تعبیر روان‌بنه اتفاق‌نظر دارند. وقتی روان‌بنه با موقعیت‌ها و عوامل مختلف روبرو می‌شوند بتدریج جنبه‌های دیگری از خودپنداشت بوجود می‌آید. برای نمونه مارکوز و نوریس 1986 عنوان می‌کنند که در خودپنداشت، عوامل بر روان‌بنه هر فرد دارای خودهای ممکن و احتمالی است. این خودها جنبه‌هایی از خود را مطرح می‌کنند که ما آن را خود مطلوب می‌کنیم. مؤلفان نشان داده‌اند که مجموعه روان‌بنه و خودهای ممکن حرمت خود را تشکیل می‌دهند که به عنوان نوعی قضاوت و ارزشیابی درباره خویش قلمداد می‌شود (پورحسین، رضا، 1383).

در نظر مؤلفان دیگر خودپنداشت بوسیله فرد تعریف می‌شود. با میستر 1999 معتقد است که خودپنداشت نوجوانان سفید وسیاه بر یک پایه شکل می‌گیرد که ناشی از «خودکلی» است اما نقش‌های اجتماعی که برای افراد سیاه و سفید در نظر گرفته می‌شود خودکلی را اختصاصی‌تر کرده و ممکن است موجب تفکیک و تفاوت خودپنداشت نوجوانان سفید و سیاه شوند. به عبارت دیگر خودپنداشت در اثر اعمال نقش‌های متفاوت اختصاصی‌تر می‌شود نقش‌هایی که ناشی از فرهنگ و عوامل اجتماعی است. همچنین برخی از مؤلفان دیگر برای خودپنداشت دو مشخصه اصلی تعیین کرده‌اند که یکی توصیف کننده است مانند تصور کلی بدنی و دیگری ارزیابی کننده همچون حرکت خود[13] که موفقیت و غلبه بر شکست را تداعی کند (پورحسین، رضا، 1383).

وجوه دیگری از «خود» توسط مؤلفان متعدد مطرح شده است یکی از این عناوین خودآگاهی است. این عنوان بارها توسط دورال[14] و ویکلند[15] 1972 در روان‌شناسی اجتماعی مطرح شده است. وقتی انسانها خودشان را با متوسط اشخاص و یا با کسانی که واجد توان کافی هستند مقایسه می‌کنند معمولاً احساس خوبی پیدا می‌کنند و خود را در این ارتباط توانا، جذاب و دوست‌داشتنی می‌دانند و یا برعکس. این توصیف که تداعی کننده تواناییهای فرد است و فرد نسبت به آن هوشیار است، خودآگاهی[16] نامیده می‌شود. البته ممکن است آدمی از بعضی جنبه‌های خودآگاهی دچار نابهنجاری شود؛ مانند وقتی که وی نسبت به بعضی رویدادهای تنش‌آور هشیار می‌شود؛ رویدادهایی که در صورت تداوم می‌توانند موجب تنیدگی گردند. خودآگاهی می‌تواند درون‌نگری و توصیف نسبت به خود را گسترش دهد که تأثیرات آن در حوزه رفتاری کاملاً مشهود خواهد بود (پورحسین، رضا، 1383).

مشخصه دیگر خود پنداشت حرمت خود یا عزت‌نفس است. حرمت خود،‌ ارزیابی فرد از خویشتن است این ارزیابی به صورت مورد قبول بودن و مورد قبول نبودن خود احساس می‌شود یعنی فرد خود را بدون ارزیابی مثبت و منفی صرفاً توصیف می‌کند؛ به خود پنداشت خود اشاره دارد مثل انیکه فردی بگوید «من آدم حساسی هستم» اما اگر احساس بودن خود را به صورت مثبت یا منفی ابراز کند حرمت نفس خود را بروز داده است مانند اینکه همان فرد بگوید «من متأسفانه آدم حساسی هستم». حرمت «خود» یک قضاوت شخصی از ارزشمندی یا ناارزشمندی خود است که به صورت عامل و ذهنی در انسان وجود دارد. باتل[17] 1992 آن را در یک ساختار درباره ارزش خود و فاعل اصلی خود پنداشت و یک احساس مثبت و منفی کلی درباره خویش می‌داند. مکا[18]، اسماسر[19] و اسکان سلو[20] 1989 حرمت خود را بازخورد مثبت نسبت به خود به عنوان یک فرد مستعد و قدرتمند مهار زندگی می‌دانند. رضایت از خود[21]- خود- نظم‌جویی[22] و تجسم خود[23] از تعابیر دیگری است که توسط روان‌شناسان متعدد بیان شده است که ناظر به وجوه مختلف خود پنداشت هستند (پورحسین، رضا، 1383).

آیا انسان دارای دو نفس است
گفتیم که در اسلام از یک طرف توصیه شده به جهاد و مبارزه با نفس بلکه به میراندن نفس، موتوا قبل ان تموتوا پیش از آنکه بمیرید نفس اماره را بمیرانید و از طرف دیگر توصیه‌هایی است سراسر کرامت نفس، عزت‌نفس، نفاست نفس، حریت نفس و غیره. آیا انسان دارای دو نفس یا دارای دو خود است؟ دارای دو خویشتن است؟ دو خود دارد که یک خود را وظیفه‌ دارد بمیراند و خود دیگر را وظیفه دارد محترم و مکرم بشمارد و عزیز بدارد؟ اگر اینطور باشد پس باید آنچه را که روانشاسی می‌گوید «تعدد شخصیت» به معنی واقعی آن بپذیریم یعنی قبول کنیم که هرکس در واقع دو «خود»، دو «من» است، دو «شخص» است. قطعاً مقصود این نیست در واقع، در یک کالبد دو من مجزا وجود ندارد، دو شخص وجود ندارد (مطهری، مرتضی، 1370).
یک فرض این است که در انسان دو شخص وجود دارد، در من وجود دارد، دو خویشتن در مقابل یکدیگر وجود دارد از این رو یکی را باید ضعیف کرد و می‌راند، دیگری را باید محترم شمرد، این جور نیست. فرض دیگر این است که انسان دارای دو «خود» است اما نه به این معنی که دو خود اصیل، دو «من» در کنار یکدیگرند بلکه یک خود واقعی و یک خودپنداری که آن ناخود است ولی انسان ناخود را خود خیال می‌کند. مگر می‌شود چنین چیزی؟ می‌گویند بله می‌شود، آنجا که گفته‌اند با «خود» باید مبارزه کرد، آن خود، خود خیالی و پنداری است، آن چیزی که خیال می‌کنی تو آن هستی ولی تو آن نیستی. یک خود واقعی و اصیل که خود حقیقی اوست. خودپنداری را باید میراند تا خود حقیقی و اصیل در انسان از پشت پرده‌ها ظاهر بشود. آیا این جور است؟ خیر. همین را به تعبیر دیگری هم می‌توانیم بگوییم: یک خود اصلی است و خود دیگر، خود فرعی و طفیلی (مطهری، مرتضی، 1370).
تجزیه و تحلیل نفس
در قرآن و در متون اسلامی ما به منطقی برمی‌خوریم که اگر وارد نباشیم خیال می‌کنیم تناقضی در کار است مثلاً در قرآن وقتی سخن از نفس انسان یعنی خود انسان به میان می‌آید، گاهی به این صورت به میان می‌آید: با هواهای نفس باید مبارزه کرد، با نفس باید مجاهده کرد،‌ نفس اماره با سوء است. اَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهیُ النَّفْسَ عَنِ الْهوی فَاِنَّ‌الْجَنَّهَ هِیَ الْمَاْوی . هرکس از مقام پروردگارش بیم داشته باشد و جلوی نفس را از هوی‌پرستی بگیرد ماوی و جایگاه او بهشت است. فَاَمّا مَنْ طَفی وَ آثَرَالحَیوهَ الدُّنْیا فَاِنَّ الْجَحیمْ هِیَ الْمَاْوی . افرایت من اتخذ الهه هواه. آیا دیدی آن کسی را که هوای نفس خودش را معبود خویش قرار داده است. همچنین از زبان یوسف صدیق نقل می‌کند که به شکل بدبینانه‌ای به نفس خودش می‌نگرد می‌گوید: وَ ما اَبَرِّءُ نَفْسی اِنّ‌الْنَفْسَ لَاَمّارَهٌ بِالسُّوءِ در ارتباط با حادثه‌ای که مورد تهمت قرار گرفته است، با اینکه صددرصد، به اصطلاح برائت، ذمه دارد و هیچ‌گونه گناه و تقصیری ندارد در عین حال می‌گوید من نمی‌خواهم خودم را تنزیه کنم و بگویم که من بالذات چنین نیستم و ما ابرءنفسی، من نمی‌خواهم خودم را تبرئه کنم چون می‌دانم که نفس، انسان را به بدی فرمان می‌دهد پس ]طبق این آیات[ آن چیزی که در قرآن به نام «نفس» و «خود» از او اسم برده شده، چیزی است که انسان باید با چشم بدبینی و به چشم یک دشمن به او نگاه کند، نگذارد به او مسلط بشود و او را همیشه مطیع و زبون نگه دارد (مطهری، مرتضی، 1370).
در مقابل ما به آیات دیگری برمی‌خوریم که از نفس- که به معنایش خود است- تجلیل می‌شود: وَ لاتَکًونوا کَالَذّینّ نَسُو اللهَ فَاَنْساهُم اَنْفُسَهُمْ از آن گروه مباشید که خدای خود را فراموش کردند خدا هم خودشان را، نفسشان را از آنها فراموشاند. خوب اگر این نفس همان نفس چه بهتر که همیشه در فراموشی باشد. قُلْ اِنَّ الْخاسِرینَ الذَّینَ خَسِروا اَنْفُسَهُمْ بگو باختگان زیاد کردگان، آنها نیستند که ثروتی را باخته و از دست داده باشند- یعنی آن یک باختن کوچک است- باختن بزرگ این است که انسان، نفس خود را ببازد. ثروت سرمایه مهمی نیست بزرگترین سرمایه‌های عالم برای یک انسان نفس خود انسان است اگر کسی خود را باخت دیگر هرچه داشته باشد گویی هیچ ندارد؛ که به این تعبیر باز هم مادر قرآن داریم ]بنابراین در قرآن از یک طرف[ تعبیراتی از قبیل فراموش کردن خود، باختن خود، فروختن خود، به شکل فوق‌العاده شدیدی نکوهش شده که انسان نباید خودش را فراموش کند، نباید خودش را ببازد، نباید خودش را بفروشد و از طرف دیگر انسان باید با هوای خویش مبارزه کند که این «خود» فرمان به بدی می‌دهد. از جمله قرآن می‌گوید: آیا دیدی آن کسی را که خواسته‌های خود را معبود خویش قرار داد
(مطهری، مرتضی، 1370).

[1] - Personal self

[2] - Social Self

[3] - Rodgers.C.

[4] - Self- Consistency

[5] - Self- Congraence

[6] -Self- Perceptions

[7] - Shavelson, R.J, et all.

[8] - EL- Hassan, K.

[9] - Wurf, E.

[10] - Self- Scheme

[11] - Frame

[12] - Abcloson, S.

[13] - Self, Esteem

[14] - Dural, S.

[15] - Wicklund, R. A.

[16] - Self- Aarence

[17] - Battle. J.

[18] - Mecca, A. M.

[19] - Smelser, N. J.

[20] - Vascancello, S.J.

[21] - Self- Efficacy

[22] - Self- Regulation

[23] - Self- Presentation

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان 1397ساعت 4:56 توسط مدیر تلویزیون سری M سامسونگ یخچال و فریزر | | تعداد بازدید : 2

لیست پایان نامه های مدیریت دانش

پایان نامه رابطۀ مدیریت دانش و نوآوری سازمانی در گمرک جمهوری اسلامی ایران

پایان نامه تاثیر جو اخلاقی سازمانی بر نتایج حاصل از اقدامات مدیریت دانش در دانشگاه های گیلان

پایان نامه ارشد - موضوع : تاثیر پیاده سازی نظام چهار مرحله ای مدیریت دانش بر کارآیی کارکنان شعب بانک ملی

پایان نامه بررسی نقش دفتر مدیریت پروژه (PMO) در ایجاد بسترهای مناسب جهت پیاده‌سازی مدیریت دانش

پایان نامه بررسی تاثیر نقش مدیریت دانش بر اثر بخشی واحدهای تولیدی – صادراتی صنایع لبنی استان مازندران

پایان نامه ارائه مدلی برای انتخاب استراتژی مدیریت دانش

پایان نامه رتبه بندی استراتژی مدیریت دانش با بهره گرفتن از رویکرد تلفیقی ANP و DEMATEL

پایان نامه تاثیر جو اخلاقی سازمانی بر نتایج حاصل از اقدامات مدیریت دانش در دانشگاه های گیلان

دانلود پایان نامه کارشناسی ارشد:بررسی تاثیر ارتباطات سازمانی بر مدیریت دانش در شرکت مخابرات

پایان نامه ارشد با موضوع: رابطه آموزش و اثربخشی سازمانی در شرکت های تولیدی شهرک صنعتی رشت با توجه به نقش تعدیل گر فرایند مدیریت دانش

پایان نامه ارشد : نقش رهبری دانش مدار بر مدیریت دانش در کتابخانه های عمومی

دانلود پایان نامه:ارزیابی جایگاه استراتژیک مدیریت دانش در دانشگاه پیام نور و آزاد لارستان

دانلود مقاله رایگان بازرگانی با موضوع : مدیریت دانش

پایان نامه تاثیر مدیریت دانش بر عملکرد سازمان­های خصوصی( مطالعه موردی بانک انصار شعب غرب تهران)

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان 1397ساعت 4:53 توسط مدیر تلویزیون سری M سامسونگ یخچال و فریزر | | تعداد بازدید : 1